هر روز موهای سپیدش بیشتر می شد
در پیش چشمم می تکید و پیر تر می شد
وقتی که جانش می شد از اندوه و غم لبریز
چشمان بی سویش پر از در و گهر می شد
وقتی کمر می بست بر قدقامت خورشید
از اشک چشمانش رگ سجاده تر می شد
هر روز وقتی با صدای ساعت امید
خوابش بهم می خورد و گوشش باخبر می شد
می دیدم او را بر سر سجاده باران
باعشق گل می داد و با گل همسفر می شد
در خواب گوشم با دعایش عاشقی می کرد
از شوق او جانم سراپا بال و پر می شد
با او نه تنها خانه می شد یک بهشت امن
عمر غم و اندوه و درد و غصه سر می شد
قد کمانش جلوه ای رنگین کمانی داشت
وقتی که در پیش بلا ما را سپر می شد
عمری به پای ما چو شمعی پای تا سر سوخت
ای کاش رسم زندگی جور دگر می شد
امروز بانو آرزویش دیدن باباست
ای کاش دیگر این شب دوری سحر می شد
#اعظم_کلیابی
#بانوی_کاشانی