دل کم طاقت من را که شکاندی، رفتی قصد کردی که نمانی و نماندی، رفتی گفتم از عشق خلاصم نکنی میمیرم ماشه در دست گرفتی، نچکاندی، رفتی هرچه را شد به تو گفتم، و نگفتن ها را شعر کردم که بخوانی و نخواندی، رفتی نوش داروست لبانت، نرسیدی آخر جان به لب های ترک خورده رساندی، رفتی کاش تکلیف تو با زندگی ات روشن بود نه کشیدیم به آغوش و نه راندی، رفتی نذر کردم که به پای دل هم پیر شویم قصد کردی که نمانی و نماندی، رفتی