هزاران گرگ وحشی چشمهایم دیده در چشمت غزل میریزد از بس فاجعه تابیده در چشمت قضایاییست بین شاعری و نشئگی هایم هزار افسانه ی نیما فلک پاشیده در چشمت مضامین بدیع و بکر میخواهم که رو کردی دو دیوان نعره ی مستانه ی نشنیده در چشمت قیامت کرده ای در من که روز و شامگاهم را رقم زد با تبانی پلک با خورشید در چشمت نگاهت تند باد و سوز ناک است اخم های تو چهل چنگیز پیچیده بخود چاییده در چشمت