تو که در کل جهان از همه کس راست تری تو که در منتظران بیشترین منتظَری طعنهٔ خلق خدا می‌شنوی میگویند پس چرا این گل طاها ندهد یک ثمری طاقتم طاق شد و طالب طاعت، طبعم حرف من هم شده تنها غزل مختصری کودکانی که تورا بر فرجت می‌خواندند پیر گشتند و نیامد ز تو بازم خبری ترس دارم نکند عاقبتم این باشد مثل بالا بشود شامل ما دربدری ما که بیمارِ خطاکار و جفاکار شدیم روزگارم شده اینها ضرر اندر ضرری قَسَمت میدهم آقا که به جان مادر تو که با یک نظر خود دل خلقی ببری تو بیا واسطه ما باش خدا را راضی بکن از ما تو که در زندگی ما پدری دوست دارم که همین جمعه بیایی آقا تو که هردم دل بیتاب مرا مینگری