تو دوستم داری و داری میکنی انکار
داری خودت را بیوفایم! میدهی آزار
در میزند هر روز عشق و چشم میبندی
باشد! پشیمان میشوی یک روز از این کار
گفتی مرا از یاد خواهی برد؛ آیا شد؟
خود را به کار غیرممکن میکنی وادار
مثل گذشته عشق را ای دوست کتمان کن
از من ولیکن برنمیآید بهجز اظهار
ما را خدای مهربان در تور هم انداخت
او خواست و دلهایمان از مهر شد سرشار
دادم به دست عشق بند اختیارم را
در عشقورزی انتخابی نیست جز اجبار
هر روز شعری از درخت عشق من سر زد
دیوان من از برکت عشق تو شد پربار
خواهینخواهی عاقبت پاییز میآید
چیزی نمیماند بهجا جز خاک از گلزار
اینجا که سهم ما دو تا از هم جدایی بود
شاید به ما افتد قیامت قرعۀ دیدار
#زینب_نجفی