میدان ولیعصر و سرِ ضلعِ شمالی یک کافه‌ی دنج و شبی آرام و خیالی کوپ شکلاتی و تبِ عشق من و تو این سردی و گرمی به تناقض شده عالی موسیقی و نورِ کم و نُت‌های نگاهم این شاعرِ بی‌چاره شده حالی به حالی آن روز گذشت و تو گذشتی و نماندی افسوس که ناممکن و نایاب و محالی! رفتی و از این خاطره‌ها دست کشیدی من مانده‌ام و بی کسی و بی‌پَر و بالی هر روز به یادِ تو سرِ ضلع شمالی یک قهوه‌ی تلخ و غمِ بدحالیِ فالی حالا شده پاییز و همان کافه‌ی خلوت میدانِ ولیعصر و من و جایِ تو خالی... 🍁🍂 @abadiyesher