🍃نزدیکترین سفر کرده
باز هم امروز
فکرم را مشغول مرگ کردی.
چه قدر دوست داری به مرگ فکر کنم!
و باز هم آن ترس و یأس آمد به سراغم.
چرا زودتر وعدۀ دیدارمان را معلوم نمیکنی
تا من خلاص شوم از بند این ترس و یأس؟!
نمیخواهم در کارت امّا و اگر بیاورم
اگر تو این ترس و یأس را به صلاحم میدانی
من هم میپذیرم.
کدام کار تو بیحکمت است که این باشد؟
بعد از این همه التماس و معلوم نشدن وعدۀ دیدارمان
به مهربانی تو فکر میکردم و به این همه تأخیر در اجابت التماسهایم.
مگر میشود به اندازۀ تو مهربان بود
ولی دل به حال این همه التماس نسوزاند؟
و داشتم فکر میکردم به کسی که وعدۀ دیدارش معلوم شده
و تو گفتهای وعدۀ دیدارمان
همان لحظۀ آخری که میخواهی از دنیا بروی.
مگر میشود این وعده را شنید
و شب و روز از خدا طلب مرگ نکرد؟
با این وعده دیگر میشود زندگی کرد؟
لحظههای زندگی هر کدامشان
یک روزگار نفس کشیدن در تنگترین جای عالم است.
شاید وعدۀ دیدار من و تو هم
لحظۀ آخر ماندن من در این دنیا باشد
و تو دلت به حالم میسوزد
و وعده را معلوم نمیکنی تا بتوانم زندگی کنم.
درست است!
تو اگر وعدۀ دیدارمان را بگذاری برای نفس آخر
من از همۀ نفسها جز نفس آخر بیزار میشوم.
آن وقت توان زنده ماندن از کفم میرود.
تو این قدر ریاضت را برایم نمیپسندی
اصلاً تو بهتر از من مرا میشناسی
این ریاضت حتما به صلاحم نیست
که به آن رضایت نمیدهی!
همین حالا هم که حرفش را زدم
و کمی در خیالم آن را پروراندم
دیدم سختترین کار در کنار این وعده
نفس کشیدن است.
باشد، قبول
وعدۀ دیدارمان را همچنان مبهم نگهدار
ولی اگر صلاح میدانی
بگو چه کار کنم که زودتر از موعد مرگ
وعدۀ دیدارمان برسد
مثلا همین امشب.
میشود کاری کرد؟
شبت بخیر نزدیکترین سفر کرده!
#بهانه_بودن
#شب_بخیر
#محسن_عباسی_ولدی
@abbasivaladi