روز عید غدیر بود. از قبل کلی برنامه ریختم. میخواستم به همه خوش بگذره. موفق هم شدم خداروشکر. مهمونم داشتیم. تا اینکه ظهر وفای تازه سفره رو پهن کرده بودیم و هر کی یه چيزی میاورد سر سفره یکی بشقاب میچید یکی قاشق میذاشت. اون یکی نون نذاشت روی سفره يکی لیوان، يکی دیس به دست اون يکی ظرف خورش رو میآورد. خانوم ابریشمی هم با ظرف سالاد اومد. یهو گفت مامان چشمم میسوزه. بعدم خیلی سریع چشمش قرمز و متورم شد. با مامانش رفتن صورتش رو شست. ولی بازم خوب نشد. همه نگران شده بودیم. و فقط مامانم بود که همچنان بخاطر حفظ نظم در حالی که یه چشمش به خانوم ابریشمی بود یه چشمش به کم و کسری سفره با نگرانی داشت ادامه میداد چون پیش بینی اینکه چند دقیقه دیگه صدای جمع از گرسنگی در بیاد کار سختی نبود. بخصوص برای مادر باتجربه من.
خلاصه چند دقیقه دیگه هم گذشت و وضعیت چشم خانوم ابریشمی هر لحظه بدتر میشد. دیگه خودشم استرس گرفته بود. مادرش و پدرش گفتن بریم دکتر. ظهر روز عید غدیر فقط پزشک عمومی بیمارستان رو میشد پیدا کرد. راهی بیمارستان شدن. توی راه همه واسش آیت الکرسی خوندیم. سعی کردم کمی لطیفه تعریف کنیم تا استرسش کم بشه. روی صندلی عقب نشسته بودیم و دست همو گرفته بودیم. یه کمم درباره دوره کابوس ازدواج سید کاظم روحبخش و اون نکته های نابش واسه خانوم ابریشمی تعریف کردم. کمکم حالش بهتر شد و خودش هم ماجرای يکی از همکلاسیهاشو تعریف کرد که کلی خندیدیم.
رفتیم دم خونهشون تا دفترچهش رو بیارن. چند دقیقه بعدش هم رسیدیم به بیمارستان
#ادامه_دارد
#جواب_تذکر_تشکر_است
♦✿
@amershavim ✿♦