کانال ܫࡎـــܝ‌ ࡈ߭ߊߺـــܣࡐ‌ܝ‌
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼 🍃🌺🍂 🌿🍂 🌸 #داستان_مهدوی 🌷سفر نجات بخش🌷 🔰 قسمت دوم 💥 ... اصغر آقا یک دستی روی موه
💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼 🍃🌺🍂 🌿🍂 🌸 🌷سفر نجات بخش🌷 🔰قسمت سوم 🍁 ... از شدت سرما قدرت نگه داشتن آچار را نداشت، خیلی عصبانی شده بود، همهٔ تقصیرها را انداخته بود گردن کاظم بیچاره و دائماً در حال نفرین او بود .... و الان در بیابان تنها و بی کس مانده بود، خودش تعریف می‌کرد: سرم را از روی فرمان ماشین برداشتم، جای فرمان، روی پیشانی‌ام را سرخ کرده بود، برف همچنان می‌بارید، از ماشین پیاده شدم، به سختی ده قدم به جلو رفتم ولی تا چشم کار می‌کرد، برف بود و سفیدی، ظاهراً جاده بسته شده بود، ترس تمام وجودم را گرفته بود، برگشتم داخل ماشین، ناامید شده بودم، گرسنگی هم کنار سرما و خرابی ماشین، مشکل تازه‌ای بود که بیشتر کلافه‌ام می‌کرد. از ظهر سه ساعت گذشته بود، آن قدر که از دست کاظم عصبانی بودم از دستِ بسته شدنِ جاده و کوران برف عصبانی نبودم. « ای گور به گور شده، این عروسی بخورد توی سرت، تو الان داری می‌رقصی و شادی می‌کنی، من دارم اینجا جان می‌دهم، مگر دستم بهت نرسد». 🍂 مرگ را جلوی چشمانم می‌دیدم این طور که معلوم بود هنوز این برف ادامه داشت، هیچ امیدی نداشتم، به فکر فرو رفته بودم و از عاقبت این سرما خیلی می‌ترسیدم. « خدایا در این سرما با این تنهایی راه چاره چیست؟» راستی کاظم یک چیزهایی می‌گفت از قول مادرش، آره، مادر کاظم به او گفته بود هر وقت در مخمصه و گرفتاری گیر کردی، متوسل به امام زمان علیه‌السّلام بشو که آقا به داد مردم می‌رسند. با خودم گفتم ما که آبرویی پیش امام زمان نداریم، حتی نماز هم که اول شرط مسلمانی است را نمی‌خوانیم، چه انتظاری است که آقا به ما نظر کنند. ما که اهل گناهیم، و قلب آلوده‌ای داریم، چطور می‌توانیم سراغ امام زمان علیه‌السّلام برویم. 🍂اما به ذهنم رسید، خوب است قول بدهم به امام زمان علیه‌السّلام که اگر من را از این وضع نجات داد، سعی کنم نمازهایم را بخوانم و در حد توان دور و بر گناه نروم، با کاظم هم خوش رفتاری می‌کنم. در همین فکرها بودم که شخصی توجه مرا به خودش جلب کرد. 🌟 «عجب رانندهٔ خوش‌تیپی، چقدر لباس‌هایش مرتب و تمیزند، فکر کنم این بندهٔ خدا هم ماشینش همین نزدیکی‌ها گیر کرده توی برف‌ها، حالا هم دنبال کمک آمده، خیلی خوشحال شدم که حداقل از تنهایی درآمدم. به ماشین رسید آن قدر سرما شدید بود و دانه‌های برف به چشم آدم می‌خورد که جرأت نکردم پایین بروم. در حالی که نشسته بودم کمی شیشه را پایین کشیدم. با چهره‌ای دوست داشتنی گفت: «سلام آقای راننده» با لبخند و خوشحالی گفتم: «سلام علیکم! شما هم ماشینتان توی برف مانده؟» در حالی که به سمت من نگاه می‌کرد و روی برف‌ها ایستاده بود، گفت: «ماشین شما چرا خاموش شده»؟ «نمی‌دانم صاحب مُرده چه مرگش شده، هر چه ور رفتم روشن نشد که نشد.» «خیر است ان‌شاءالله، اجازه بدهید من هم یک نگاهی به موتور ماشین بیندازم، ان‌شاءالله که درست می‌شود». «نه بابا، درست بشو نیست، توی این سرما هم که نمی‌شود آچار به دست گرفت». 🌟 آن فرد به سمت جلوی ماشین رفت، کاپوت را بالا زد، چند لحظه‌ای بیشتر نگذشته بود که اشاره کرد استارت بزن، از مهربانی و دلسوزی‌اش خیلی خوشم آمده بود، آخر مهربانی بود، وقتی صحبت می‌کرد لبخند از چهره‌اش پاک نمی‌شد. به محض استارت زدن، ماشین روشن شد، باورم نمی‌شد، با خودم گفتم: «الان یک ریپ می‌زند و باز خاموش می‌شود.» ولی وقتی دیدم که ماشین خوب گاز می‌خورد، یک هورایی در دلم کشیدم و با دست محکم زدم روی فرمان ماشین و از اعماق وجود خوشحال شدم. کاپوت را که پایین زد، آمد سمت من، از همان پایین رو به من کرد و گفت: « ان‌شاءالله دیگر مشکلی پیدا نمی‌کنید اگر کاری ندارید من باید بروم». ... 👈 ادامه دارد.... ┏━━━🍃━━━┓ ⠀ @amtewi ┗━━━🍃━━━┛ 🌸 🌿🍂 🍃🌺🍂 💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼