💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼 🍃🌺🍂 🌿🍂 🌸 🌺یکی از خوبان روزگار🌺 ☘ آیت اللّه حاج میرزا حسن لواسانی در کتاب خود داستان شنیدنی و شگفت‌انگیزی را از عظمت و معنویت و مقام مردی آورده است که به ظاهر خادم مدرسه زنجان بود اما در حقیقت بدلی از ابدال و واسطه‌ای از وسایط فیض. مردی که در اوج پروا پیشگی و درستکاری و صداقت و اخلاص بود و مورد عنایت امام عصر علیه‌السّلام قرار داشت. ☘استاد بزرگوار آقا شیخ محمّد می‌گوید: من در یکی از مدارس زنجان در دوران طلبگی خویش در حجره‌ای سکونت داشتم و در این مدرسه خادم صالح و درستکار و تقوی پیشه‌ای بود که حجره‌اش در راهرو ورودی و خروجی مدرسه قرار داشت. یکی از شبها طبق عادت خویش برای خواندن نماز نافله برخاستم که با منظرهٔ شگفت‌انگیزی روبرو شدم. جریان بدین‌گونه بود که وقتی از کنار حجرهٔ خادم برای وضو عبور می‌کردم دیدم نور و روشنایی خیره کننده و بی‌سابقه‌ای فضای اتاق او و اطراف را دربرگرفته است. حس کنجکاوی مرا به سوی اتاق خادم کشاند از لابلای درب منظرهٔ شگفت‌انگیزی را دیدم. در یک سو خادم مدرسه را دیدم که مؤدب و در کمال تواضع در گوشه‌ای نشسته و به سخنان کسی گوش می‌دهد و به طور مکرر خود را فدای او می‌نماید و می‌گوید: سرورم! مولایم! آقایم! جانم به قربانت! ☘و از دگر سو هر چه دقت کردم فرد دیگری را ندیدم اما گفتگوی آن دو را می‌شنیدم گرچه سخنان آنان را نمی‌فهمیدم و از طرف سوم دیدم چراغ خادم خاموش است اما حجره‌اش نورباران است. ساعتی از شب به همان حال بر من گذشت و هر لحظه بر تعجب و حیرتم افزون گشت. دیگر وقت نافله می‌گذشت به همین جهت برای خواندن نماز رفتم اما همهٔ فکرم در اتاق خادم و منظرهٔ بهت آوری بود که آنجا دیده بودم. ☘صبح آن روز فرا رسید به حجرهٔ خادم آمدم دیدم تاریک و درب هم بسته است گویی که او در خواب است. درب زدم، بیدار شد امّا از منظرهٔ سپیده دم خبری نبود از خود او پرسیدم، انکار کرد و اصرار من بر انکار او افزود. او را سوگند دادم که: «نه اشتباه کردم و نه خواب دیده‌ام جریان چه بود؟» حالش منقلب شد گفت: «واقعیت را می‌گویم اما به سه شرط». گفتم: «شرایط سه گانه چیست؟» گفت: ۱. تا زمانی که من در قید حیات هستم این راز پوشیده بماند. ۲. از این پس چون گذشته با من رفتار کنی بدون هیچ احترام و تواضع خاص. ۳. و کاری به رفتار عادی طلبه‌ها با من نداشته باشی. ☘شرایط سه گانه او را به جان پذیرفته و تعهد سپردم. آنگاه گفت: «دوست عزیز! واقعیت این است که گاه سالارم امام عصر علیه‌السّلام از من دلجویی و تفقد می‌کنند و امشب یکی از آن شبها بود». بدنم لرزید و دگرگون شدم و چون دریافتم که راست می‌گوید، چنان شیفتهٔ او شدم که می‌خواستم خود را روی پاهای او انداخته و ببوسم اما چون تعهد گرفته بود چاره‌ای جز شکیبایی نداشتم. به حجرهٔ خود بازگشتم اما چه بازگشتی زمین بر من تنگ شده بود و دنیا در نظرم تاریک و راهی نیز برای اظهار آن راز بزرگ به دوستانم نداشتم. روزهایی چند گذشت نیمه شبی بود که احساس کردم درب حجره‌ام را به طور آهسته می‌زنند، درب را گشودم دیدم خادم مدرسه است. سلام کرد و گفت برای خداحافظی آمده است و پیدا بود که هم نگران و اندوهگین به نظر می‌رسد و هم بسیار شتاب داشت. ☘پرسیدم: «کجا؟» گفت: «من رفتم! حجره و اثاثیهٔ آن مال شما». گفتم: «آخر کجا ...؟» گفت: «یکی از یاران امام عصر علیه‌السّلام جهان را بدرود گفته مرا فراخوانده است تا به حضورش شرفیاب و وظیفه او را به عهده گیرم». و عجیب اینکه هنوز سخنش پایان نیافته بود که از نظرم ناپدید شد و من هر کجا در پی او گشتم او را در مدرسه نیافتم. بی‌اختیار فریادی کشیدم که همهٔ طلبه‌ها بیدار شدند و اطراف مرا گرفتند من جریان را برای آنها گفتم. آنان مرا نکوهش کردند که چرا تاکنون آنان را در جریان نگذاشته‌ام. به آنان گفتم: «دوستان! مرا نکوهش نکنید که دلیل داشتم». پرسیدند: «چه بود؟» گفتم: «او از من عهد گرفته بود». 💠اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلِیِّک الْفَرَج💠 📚 کرامات الصالحین/حضرت آیت اللّه شریف رازی، ص ۱۶۵. 👈 ادامه دارد.... ┏━━━🍃🌼━━━┓ ⠀ @amtewi ┗━━━🌼🍃━━━┛ 🌸 🌿🍂 🍃🌺🍂 💐🍃🌿🌸🍃🌾🌼