💠 تازه داماد 🔻جنگ بالا گرفته بود و وهب مثل شیری به هر طرف حمله ور میشد، زخم دست امانش را بریده بود، تشنه بود و گرسنه، چشمانش سیاهی می رفت، دشمن دورش حلقه زده بود و از هر طرف به سمتش حمله ور می شدند، از روی اسب زمین افتاد و اسیر شد. عمر سعد با دیدن وهب ابرو در هم کرد و گفت: چقدر سرسخت است، سرش را جدا کنید و برای مادرش ببرید. خبری از پسر نبود، قمر بیرون خیمه رو به میدان جنگ خیره شده بود، اسب سواری از طرف دشمن به سمتش آمد صورتش را پوشانده بود، سر وهب را به سمت مادر پرت کرد، قمر سر پسرش را گرفت و به سمت لشکر دشمن انداخت و گفت: چیزی که در راه خدا داده ام پس نمی گیرم. 📌مجله دیدار آشنا، شماره 22 , محمد مهدی کریمی نیا 🔸 https://btid.org/fa/koodak 📎 📎 📎 📎 🔰پایگاه خبری اندیشه معاصر : ┏━━━━━━━━━🇮🇷┓ 🆔 @andishemoasernews ┗🌸🍃 ━━━━━━━━━┛