🌷 در مرحله‌ی دوم عملیات رمضان (۱۳۶۱)، برای یکی از گردان‌ها مشکلی پیش آمد. آن گردان عمق پیشروی‌اش بیش از حد بود و به نزدیکی دشمن رسیده بود و به همین دلیل در محاصره قرار گرفته بود. حسن که مکالمات بی‌سیم را در قرارگاه نصر گوش می‌کرد، متوجه این مسئله شد. او با فرمانده‌ی این گردان، یعنی فرمانده‌ی تیپ، ارتباط برقرار کرد و به او گفت: _شما کجا هستین؟ _من توی تیپ هستم. _شما باید بری، خودت از موانع عبور کنی، وارد صحنه بشی و گردان رو از محاصره نجات بدی، و تا خودت به صحنه نری، این اتفاق نمی‌افته. این گردان الآن متوجه نیست و اگر به اونا بگی که توی محاصره هستن، وضع خراب‌تر می‌شه و ممکنه دستپاچه بشن. باید خودت به صحنه بری و جناحین این گردان رو با گردان‌های دیگه حفظ کنین، تا بتونین اون‌ها رو از محاصره خارج کنین. فرمانده‌ی تیپ، استدلال‌هایی آورد مبنی بر این‌ که: _نیاز نیست من برم اون‌جا، همین‌جا دارم هماهنگی‌های توپخونه رو می‌کنم. من کارهای مهم دیگه‌ای دارم، نمی‌تونم برم. در این لحظه، حسن آن‌چنان محکم پشت بی‌سیم فریاد زد که تمام کسانی که در قرارگاه بودند، از این قاطعیت رنگ‌شان پرید و جا خوردند. او خطاب به آن فرمانده تیپ با فریاد گفت: اگه همین الآن از سنگرت حرکت نکنی و به سمت خط نری و این گردان رو از محاصره نجات ندی، باهات به شدت برخورد می‌کنم. من خودم الآن میام اون‌جا. تو نباید توی سنگرت باشی و باید به صحنه رفته باشی. یا می‌ری و خودت به همراه این گردان توی محاصره شهید می‌شی، یا گردان رو از محاصره درمیاری. برای من قابل قبول نیست که گردان محاصره بشه و اسیر بشه، بعد فرمانده تیپ زنده و سالم این طرف باشه، سریع حرکت کن برو. با این قاطعیت و عتابی که او به فرمانده‌ی تیپ کرد، آن فرمانده به صحنه رفت و کار محاصره‌ی گردان مورد نظر را یک‌سره کرد و آن گردان از محاصره نجات پیدا کرد. به نقل از محمد باقری، کتاب