❣🖇❣🖇❣🖇❣
❣🖇❣🖇❣
❣🖇❣
❣
🎗
#بدون_تو_هرگز ۶۸
📢‼️
این داستان واقعی است !!
🎬 این قسمت |
احساست را نشان بده
برگشتم بیمارستان …
باهام سرسنگین بود … غیر از صحبت در مورد عمل و بیمار، حرف دیگهای نمیزد!!
هر کدوم از بچهها که بهم میرسید، اولین چیزی که می پرسید این بود :
- با هم دعواتون شده؟ با هم قهر کردید؟ …
تا اینکه اون روز توی آسانسور با هم مواجه شدیم .. چند بار زیرچشمی بهم نگاه کرد، و بالاخره سکوت دو ماههش رو شکست …
- واقعا از پزشکی با سطح توانایی شما بعیده اینقدر خرافاتی باشه !!
+ از شخصی مثل شما هم بعیده، در یه جامعه مسیحی حتی به خدا ایمان نداشته باشه …
- من چیزی رو که نمیبینم قبول نمیکنم …
+ پس چطور انتظار دارید من احساس شما رو قبول کنم؟!! منم احساس شما رو نمیبینم …
آسانسور ایستاد … این رو گفتم و رفتم بیرون …
تمام روز از شدت عصبانیت، صورتش سرخ بود!!
چنان بهم ریخته و عصبانی، که احدی جرات نمیکرد بهش نزدیک بشه …
سه روز هم اصلا بیمارستان نیومد .. تمام عملهاش رو هم کنسل کرد!!
گوشیم زنگ زد .. دکتر دایسون بود :
- دکتر حسینی همین الان می خوام باهاتون صحبت کنم .. بیاید توی حیاط بیمارستان …
رفتم توی حیاط!! خیلی جدی توی صورتم نگاه کرد … بعد از سه روز .. بدون هیچ مقدمهای :
- چطور تونستید بگید محبت و احساسم رو نسبت به خودتون ندیدید؟ من دیگه چطور می تونستم خودم رو به شما نشون بدم؟!!
- حتی اون شب … ساعتها پشت در ایستادم تا بیدار شدید و چراغ اتاقتون روشن شد، که فقط بهتون غذا بدم …
- حالا چطور میتونید چشمتون رو روی احساس من، و تمام کارهایی که براتون انجام دادم ببندید؟!!
این رو گفتم و سریع از اونجا دور شدم … در حالی که ته دلم … از صمیم قلب به خدا التماس میکردم … یه بلای جدید سرم نیاد …
#ادامه_دارد ...
🌸🍃
❣
❣🖇❣
❣🖇❣🖇❣
❣🖇❣🖇❣🖇❣