عاشقانه ای تنها با دلی پر از امّید عاشق ترانه و یاس، مهر و لاله و خورشید بی قرار پنجره ام از سکوت بیزارم از شبی که رفته هنوز ناخوشم گرفتارم شور وحال شادی ما دیگر آفتابی نیست حال شاعری غمگین درسی و کتابی نیست بی حساب شرمنده از جوانی خویشم ای ستاره سحری یک شبی بیا پیشم شعر مطلعش شادی آخرش غم انگیز است گاه قلب من شاد و گاه غرق پاییز است سر خوش از شب امّید از هوای یک غزلم جای یار دیوانم هر شب است در بغلم وسعت رهایی را دیده ام به تنهایی وقت زندگی من و مرگ من همین جایی قافیه بهانه گرفت تا ردیف شد دل من عشق تو همی پنهان در سرشت ودر گل من