شاید برای شما هم اتفاق بیفتد♨️🚫( کانال اصلی اینجاست باقی کانالهای هم نام برای ما نیستند❌❌❌)
#داستان_زندگی_اعضا ❤️🍃 صبرا 😔😔😔😔😭😭😭🤦🏻‍♀️به آنی چشاش پر از غم شدن...تلاش می کرد باهام حرف بزنه نمی
❤️🍃 صبرا .. ذهنم جرقه زد محمدی...همون روزا ک دو روز بود نیومده بود واتساپ و من براش مدل مانتو فرستادم و بیرون بودیم همش محمدی زنگ میزد و بعدم تا انلاین شد براش پیام داد.. اون شب ک با هم شام دو نفره میخوردیم دستام تو موهاش بودبهش زنگ میزد و نامزدم هی رد تماس میداد و ناراحت شد... زنگ زدم بهش... دیگ خسته شده بودم از سکوت..بهش واضح اسمشونو گفتم...بهش گفتم اینا کین.. گفت من الان هیچی بهت نمیگم هیچی.. تو اروم نیستی خوب نیستی... بهش گفتم می رم زنگ میزنم باهاشون قرار میذارم گفت باشه برو اینکارو کن... بهش گفتم بی تو نمی رم باید بیای باام... گفت من نمیام... گوشیو گذاشتم کنار... چاره ای جز صبر و فکر نداشتم...   شب بابام اومد از باغ خونه..داداشم قضیه اون اپارتمان و قضیه شب قبلو براش گفته بود...من نگفته بودم چیزی ب بابام...نمیخواستم بکشه ب بابام قضیه تا زمانی ک واقعا مطمئن بشم..بابام مجبورم کرد همه چیو بگم... بعد از شام داداشو مامانمو فرستاد برن بیرون و زنگ زد به نامزدم بهش گفت بیا ببینمت... اونم اومد..بابام محترمانه بهش گفت ک اگه دنبال عیاشیو جوونی کردنی جای غلط اومدی...اگه هنوز رجوعی داری ب عشقای قبلت بازم جای درستی نبودی...هر چی هم به دخترم گفتی دروغ گفتی و نمیتونی منکر بشیو دخترمم هی سکوت کرده تا ببینه چی میخواد پیش بیاد اما دیگ بسه... نامزدم ب حرف اومد ک من اگه میخواستم برم دنبال ادما قبلی زندگیم الان اینجا نبودم...من اول ک اومدم خواستگاری دخترتون ب زور بابام اومدم،گفتم می رم و برمی گردم..اما اومدم دیدمش از سلام اولش جذبش شدم...هی اومدم دو ماه حرف زدم تا ببینم چطور دختریه..خوب بوده ک باز اومدم و بعد دو ماهم واقعا دوستش داشتم ک اومدم و هیچ چیزی جز اینکه دوستش داشتم نتونسته منو قانع کنه ک بیام جلو... اون شب بابام در حد بیست دقیقه باهاش حرف زد..برا اولین بار تو عمرم از صحبتای بابام راضی بودم..هم هشدارر های لازمو بهش داد هم محترمانه باهاش حرف زد ـ..ب منم گفته بود زیاد حرف نزن... اون شب من اروم مونده بودم...فقط دو بار خیلی حالم بد شد و متاسفانه صدام بالا رفت...یکبار به نامزدم گفتم اخه کی خبر داره تو روزه میگیری و انقدر خبر همه چیتو داره...گفت کسی که ده سال باهات باشه میدونه...بهش گفتم چی بود اینا الان همه یاد توان..گفت اینم مارو دیده روزی که سرویس و حلقه خریدیم...بهش گفتم ایی بابا....بابام تلنگر زد ک چرا جواب سوالشو میدی..بهش بگو از این ب بعد میخوای چ کنی... چرخیدم سمت بابام بهش گفتم اخه مگه من تا الان براش موجودیت نداشتم...تمام ماه هایی ک ما می رفتیم بیرون این مهندس صاحبی زنگگگگ میزد (اینجا واقعا از ناراحتی صدام رفته بود بالا، انگار میخواستم بهش بگم ببین عزیزم بخدا منم ادمم و بودم تو این ماه ها...نمی دونستم با صدای بلند دارم خودمو ادم عصبی نشون میدم ) یکی اینجا... یکبارم تو اون جلسه بهش گفتم اون یکی کیه...گفت اونم یکی دیگست دنبال اینه باهام ازدواج کنه..خانوادم مخالف بودن...همین هفته قبل عموش زنگ زده یک ساعت و نیم باهام حرف زده، بهش گفتم من خودم نامزد کردم و نمیخوام با دخترتون اردواج کنم و چند سال قبلم بهش گفتم ک خودش  ادامه داده... اینجا بود ک بهش گفتم اخه چند ماه زنگ بزنه، تو خودت پر و پال میدی بهشون استوریاشونو سین می کنی نامزدم یکم صداش رفت بالا گفت پر و بال چی دادم من خودم اینو باهاش حرف زدم با دوستم  دوستم بردتش باهاش حرف زده مبخوای زنگ بزنم ب دوستم ک بردتش باهاش حرف زده و بهش گفته بابا اینو ول کن دست از سرش بردار این متاهله بهش گفتم چرا ب خودشون زنگ نمیزنی زنگ بزن ببینم چطوری باهات حرف میزنن  اینجا بود کگفت    اگه رنگ بزنم الان عزیزم جونم بهترت حرف میزنن...و اون ت اخرشو خیلی میخواست بخوره... و من واقعا با این حرفش.دلم شکست بلند شدم رفتم تب خوردم اول خواستم برم تو اتاق..بعد راهم و کج کردم نشستم کنارش..داشت زنگ میزد ب اون مهندس صاحبی... جواب نمیداد...بهش گفتم بیا با خط بابام یا من زنگ برن...چرا جوابتو نمیده...بابام و خودش گفتن لطفا شمارتو نده دست هر کسی نکن..نزن...اما من زنگ زده بودم و داشت بوق میخورد.خوشبختانه هیچ کس جواب نداد... نامزدم بلند شد ک بره بابامم بلند شد بهش گفت منو برسون تو باغ  و هر دو با دلخوری از من رفتن وقتی رفتن حال خودمو نمیفهمیدم...کلا از زمانی ک اون پیاما رو دیدم واقعا نمیتونستم راحت باشم..من همیشه ارامش داشتم و ارامشمم اینطوری بود ک نذارم مشکلاتم بیشتر شه اما واقعا حالم سر جاش نبودـ.. برا نجات دادن اون جو مسخره چن تا پیام با شوخی با نامزدم رد و بدل کردم ک رفته بود بیرون با دوستاش...