#داستان_زندگی_اعضا ❤️🍃
سها
..بعد از ماجرای سارا منم تصمیم گرفتم تکلیفمو روشن کنم ،دو روز بعد شال و کلاه کردم و رفتم دم خونه شون ،از سیاوش پرسیده بودم و گفته بود خونه ست ..توپم پر پر بود ..تا خاله گفت سلام عروس خوشگلم ،منفجر شدم..گفتم تورو خدا خاله همین عروسم عروسم مارو به اینجا رسوند ...خاله چشماش درشت شد ،گفت چی شده سها ؟ گفتم از پسرتون بپرسین ؟ خاله سینا میدونه قراره با من ازدواج کنه ؟ خاله خندید و گفت این چه حرفیه؟ خودش خواست
گفتم پس چرا اینطوریه؟ ازش بپرسین اخرین باری که با من حرف زده کی بوده ..سیاوش و سینا هم اومدن ..برگشتم طرفش ،بیخیال نگام میکرد
،خاله بهش گفت سها چی میگه ؟؟ گفت من چه میدونم با شما حرف زده ...خاله قاطی کرد و گفت این مدلی جواب منو نده ،چیکار کردی زنت انقدر دلخوره؟ گفت من کاری نکردم
خاله گفت ،باشه عیبی نداره ، قرار شد به خاطر سارا عقب بندازیم عقدتونو ،ولی نمیندازیم ،فردا صبح میرین ازمایش
سیاوش گفت ،مامان اروم باش ،بشینیم حرف بزنیم ..داد زد چه جوری اروم باشم ، اون روز باباش اومده الانم خودش ،حتما یه چیزی هست که اذیتشون کرده ،خودمم کور نیستم که میبینم این با یخ فرقی نمیکنه ...سینا یهو داد زد،بسه مامان بسه
من غلط کردم ساکت موندم تا شما هرکاری دلتون خواست بکنیدبا چشمای پر از اشک نگاش کردم ،سیاوش گفت سینا
داد زد چیه؟ بذار حرفمو بزنم ،خسته شدم از اینکه همه عمرم اسمم به یه اسم دیگه وصل بود خسته شدم از اینکه تو بچهگی بزرگ شدم ..بابا من ادمم ،حق انتخاب دارم ...چرا هنوزم مثل صد سال پیش رفتار میکنید ،کی میخواد این رسمای مسخره تموم شه
بعدم صداشو اورد پایین تر و گفت ،من یکی دیگه رو دوست دارم ...صدای خورد شدن غرورم گوشمو کَر کردناخن هامو فرو کردم کف دستم که اشکم در نیاد یه لبخند مسخره زدم از اون جهنم اومدم بیرون زانو هام از ضعف میلرزید
رسیدم تو کوچه و همونجا نشستم کنار دیوار ..غرورم ،شخصیتم ..همه چیم نابود شده بود سایه یه نفر افتاد روم ،میدونستم سیاوشه ،نشست کنارم...منتظر بودم حرف بزنه اما هیچی نگفت ...گفتم واسه یه اقای تحصیل کرده زشته تو کوچه رو زمین بشینه گفت اتفاقا واسه نشیمنگاه ادم لازمه ...با چشمای گشاد نگاش کردمو گفتم بیتربیت ..اونم با تعجب گفت چی گفتم مگه ؟ اسم مودبانهش رو گفتم دیگه ،شما چیز دیگه ای صداش میکنید ؟ نمیخواستم اما نتونستم جلوی خندمو بگیرم
با سیاوش پیاده برگشتیم خونه ،انقدر حرف زدیم که نفهمیدم چه جوری رسیدیم خونه..هرچقدر اصرار کردم نیومد تو
همه خونه بودن و میتونستم همون موقع بگم موضوع رو ،ولی صورت پر از غم بابا اجازه نداد یه لبخند عمیق زدم و بلند سلام کردم ،همه با تعجب نگام کردن ،عمدا خودم شروع کردم ،سینا رسوند منو ولی هرچقدر اصرار کردم نیومد بالا ،کار داشت..خیلی بهتون سلام رسوندلبخند کوچیک مامان برام بس بود که بدونم کار درستی کردم رفتم تو اتاق و شماره سیاوشو گرفتم ،تا جواب داد گفت نمیدونستم انقدر جذابم که تند تند دلت تنگ میشه ،خندیدم و گفتم خودشیفته
سیاوش من به مامانم اینا نگفتم یعنی الان موقعیتش نیست ،لطفا به خاله و ...بردن اسمش سخت بود ،به داداشت بگو فعلا چیزی نگن تا خودم بگم بهشون
سه روز گذشت ،سخت بود جلوی بقیه خوشحال باشی وقتی قلبت داره تیکه تیکه میشه ساعت حدود ۸ بود که زنگو زدن ،خاله مریم و عمو مسعود و سیاوش بودن ..دلشوره گرفتم ،میدونستم یه چیزی شده که اینجوری بی خبر اومدن ..یکم حال و احوال کردن و بعد عمو مسعود گفت راستش ما اومدیم برای معذرت خواهی ،با ترس به سیاوش نگاه کردم ولی اون نگاش اروم بود ..بابا گفت این چه حرفیه معذرت خواهی برای چی؟ خاله مریم گفت برای بهم خوردن ازدواج سها و سینا ..قلبم ریخت ،جرات نداشتم به کسی نگاه کنم ،مامان گفت چی میگی مریم ؟ خاله مریم گفت تقصیر سها نیست ،اون چیزی نگفت تا شما اذیت نشین ...همه اینا تقصیر منه ،که از اول به خاطر دل خودم این دوتا اسیر کردم ، هرچی بگین حق دارین
بابا بلند شد و رفت تو اتاق ...مامانم دنبالش رفت ،میترسید قلبش بگیره یهو...نیم ساعت و گذشت و وقتی نیومدن بیرون مهمونا بلند شدن و رفتن ،دم در سیاوش بهم گفت همه چی درست میشه غصه نخور ،طلبکار گفتم چرا گفتین بهشون ؟ نگاشو از نگام گرفت و با اخم گفت چون سینا میخواد بره خواستگاری ،اگه اونجوری میشنیدن بدتر بودبه زور باهاش خداحافظی کردم و همونجا نشستم رو زمین و بلند بلند گریه کردم ،مامان و سارا هم بدتر از من ...خونمون شده بود مجلس ماتم سرا...بالاخره محمد راضی به طلاق شد اونم در مقابل بخشیدن مهریه ...سارا تو خونه همش ساکت بود و خودمم بدتر از اون بودم سینا خیلی بی سرو صدا عقد کرد و من اینو از سیاوش شنیدم ...شده بود مثل یه دوست برام که خیلی بهش وابسته شده بودم ، هردفعه که میپرسیدم برنامهش چیه و میخواد با زنش اینجا زندگی کنه یا برگرده اونور
#ادامه_دارد...
❤️❤️❤️🌱❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️