شاید برای شما هم اتفاق بیفتد♨️🚫( کانال اصلی اینجاست باقی کانالهای هم نام برای ما نیستند❌❌❌)
#داستان_زندگی_اعضا ❤️🍃 حموم اون روز بیشتر از اینکه حموم عروسی باشه، شبیه غسالخونه بود برام..وقتی بر
❤️🍃 نجمه یه لقمه غذا رو به زور خوردم و فوری تشکر کردم و قبل از اینکه کسی اعتراض کنه، رفتم تو ایوان (همون تراس یا بالکن خودمون) سمت راست ایوان پله می‌خورد به سمت پایین و حیاط، پله های سمت چپ هم می‌رفت بالا و می‌رسید به اتاقی که داده بودن به ما. هوا خیلی سرد بود، داشتم میلرزیدم اما انقدر خوب بود که دلم نمیومد برم تو اتاق... وسط حیاطشون یه حوض رنگ و رو رفته بود و کنارش یه دونه از این تشت های فلزی بود که پر از لباس کثیف بود، اون موقع ها آب لوله کشی نداشتیم، همه ظرف ها و لباس ها رو باید می‌بردیم و جایی وسط روستا که یه لوله بزرگ آب میریخت تو یه جایی شبیه استخر و اونجا میشستیمشون. زندگی سخت بود اون موقع ها امکانات نبود ، ولی خیلی قشنگ تر از الان بود... با صدای گوسفندا از فکر و خیال اومدم بیرون. نگام افتاد به گوشه حیاط به طویله کوچولویی که درست کرده بودن و توش چندتا گوسفند نگه میداشتن،سرو صداشونم واسه این بود که محمد آقا داشت بهشون غذا میداد. پله ها رو رفتم بالا و دوباره من موندم اتاقی که قرار بود از این به بعد شاهد اشکام باشه... عصر بود که صدای احمد از حیاط شنیدم، دیگه بیخیال روسری شدم، چون چیزی واسه از دست دادن نداشتم،منتظرش نبودم اما مطمئن بودم فوری میاد بالا، اما حدود یک ساعت بعد اومد بالا... یه جوری شده بود، نمیدونستم و نمیخواستمم بدونم چشه. یه تلویزیون قرمز خیلی کوچیک و سیاه سفید تو اتاقمون بود، احمد نشسته بود و داشت نگاه می‌کرد، دیدم بهترین فرصته که حرفمو بهش بزنم، چند بار سرفه کردم تا نگام کنه، بدم میومد اسمشو صدا کنم، برگشت طرفم گفت چیه، آب بیارم؟! گفتم نه خوبم، میشه منو ببری خونمون؟! گفت چرا چیکار داری؟!مامانت اینا صبح اینجا بودن دیگه، تعجب کردم، چقدر اطلاعاتش کامل بود. گفتم میخوام کتابامو بیارم...تو یه ثانیه صورتش تغییر کرد، ترسیدم ولی به روم نیاوردم کتاب میخوای چیکار؟! گفتم خب فردا شنبه ست، میخوام برم مدرسه... یهو فریبا خانم در اتاقو باز کرد و گفت کی گفته تو قرار بری مدرسه؟! دهنم باز مونده بود، باورم نمیشد که پشت در وایستاده و حرفامونو گوش داده، بلند شدم و رو به روش وایستادم، احمد بلند شد. گفتم شما به حرفای ما گوش دادین؟ با یه قیافه حق به جانب گفت، احمد تو مثل درخت اینجا نشستی نمیبینی این هرچی دلش میخواد داره به مادرت میگه، اصلا نمیتونستم باور کنم این همون زنیه که همش قربون صدقه من میرفت...گفتم این موضوع بین منو احمدِ، شما... حرفم تموم نشده بود که اولین تو دهنی عمرمو خوردم.دستمو رو دهنم گذاشتمو به احمد نگاه کردم، گفتم ازت بدم میومد ولی دلیلی نداشتم، یکم عذاب وجدان داشتم به خاطر رفتارم باهات، ممنونم که بهم ثابت کردی لایق تنفری چادرمو برداشتمو از اون جهنم فرار کردم،صد دفعه پشت سرمو نگاه کردم که یه وقت دنبالم نیاد،اما اون بیخیال تر از این حرفا بود... رسیدم دم در خونمون، انگار دنیا رو بهم داده بودن، همونجا کنار در نشستمو چادرمو کشید رو سرم... زیاد نگذشت که حس کردم یکی کنارم وایستاده.. چادر و از رو صورتم برداشتم، آقاجون بود، کنارم نشست و گفت چرا اینجا نشستی بابا؟! یه دفعه ابروهاش بهم گره خورد و دستش رفت طرف لبم، قبل از اینکه چیزی بپرسه گفتم خوردم زمین، اخماش باز نشد که بدترم شد...غرورم اجازه نمی‌داد بگم کتک خوردم.دستمو گرفت و گفت پاشو بریم تو سرما میخوری، من این زمینی رو که خورده بهت ادب میکنم.خندم گرفته بود ولی به روم نیاوردم، پامو هنوز کامل توی خونه نذاشته بودم که صدای خانم جون اومد. گفت چی شده؟!آقاجون محکم گفت، این دفعه اگه تو این موضوع دخالت کنی، دیگه نه من نه تو نبات (اسم مادربزرگم نباتِ) آقا جون منو کنار بخاری نفتی نشوند و خودش رفت که لباساشو عوض کنه، خانوم جون تا دید تنهام اومد طرفمو گفت باز چه آتیشی سوزوندی؟! ها؟!!! وای به حالت بفهمم کاری کردی.. سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم آقا جون که اومد طرفم خانم جون فوری رفت تو آشپزخونه،آقاجون  نشست کنارم، به تسبیح تو دستش خیره شد و گفت فکر نمیکردم اینطوری بشه، شرمندتم دخترم... خودم درستش میکنم، زندگیت مثل اولش که نمیشه اما قول میدم بهتر از حالا باشه...این روزا اشکام منتظر یه تلنگر کوچیک بودن که سرازیر بشن... گفتم آقا جون تقصیر شما نبود که، قسمتم بود دیگه هیچی نگفت، تا آخر شب فقط تو فکر بود،تا موقعی که بخوابم همش میترسیدم صدای در بیاد و اومده باشن دنبالم، اما خدا بهم رحم کردو نیومدن... خانوم جون رخت خواب همه رو تو حال انداخته بود، دلم واسه قطاری خوابیدنمون تنگ شده بود، انگار یه عمر بود که دور بودم ازشون..صبح زود با یه صدای پچ پچ بیدار شدم، چشمامو چرخوندم اما کسی بیدار نبود،بیخیال شدمو دوباره خوابیدم خانوم جون دیگه زیاد با من حرف نمیزد،منم سعی می‌کردم دورو برش نباشم ... ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️