#داستان_زندگی_اعضا ❤️🍃
گلناز
صدای در اومد و بعدش نساءخاتون بود که بیبی رو صدا میکرد، بیبی بلند و شد و منم پشت سرش رفتم، نساء خاتون تو حیاط وایستاده بود، گفت بیبی یه جوونی اومده پیِ تو، بیا برو ببین میشناسیش بیبی چشماش چلچراغ شد،ما جز صفر کسی رو نداشتیم،از ذوقش بدون چادر رفت طرف در،چند ثانیه بعدم با عزیز دردونه ش اومدن تو.
بیبی انگار 10 سال جوون تر شده بود، منم خنده از رو لبام جمع نمیشد، تنهایی تو این چند وقت خیلی اذیتمون کرده بود...
صفر اومده بود که پیشمون بمونه، میگفت همونجا دنبال کار میگرده.چقدر بیبی ذوق داشت، نشسته بود بین منو صفر، یه نگاه به من میکرد و یه نگاه به صفر میگفت دیگه هیچ غصه ای ندارم، همین که شما کنارمین بسه برام
صفر دو سه روز بعد بالاخره کار پیدا کرد و نگهبان روزانه باغِ خان شد. حقوقش خوب بود و دیگه نیازی نبود بیبی کار کنه، اما بیبی حرف گوش نمیکرد، میگفت اگه کار نکنم دق میکنم. چندماه گذشت، کم کم صفر با پسر خان صمیمی شد، طوری که هرجا میرفتن باهم بودن، گاهی تا دم درمون میومدن اما هیچوقت داخل نیومده بود، صفر خیلی ازش تعریف میکرد، از اخلاقش،از اینکه کل روستا و روستاهای اطراف رو حرفش حرف نمیزدن، خیلی کنجکاو بودم ببینمش.اوایل اردیبهشت بود،کسی خونه نبود و انقدر هوا خوب بود که دلم خواست برم تو ایوون بشینمو گلدوزی کنم، چادر گلدارمو پوشیدمو رفتم تو ایوون و یه گوشه نشستم.سرم گرم کارم بود که حس کردم یه نگاه روم سنگینی میکنه
سرمو آوردم بالا، چشمم افتاد به یه پسری که وسط حیاط وایستاده بود و خیره بود بهم. قدش بلند بود و شونه هاش پهن، چشم و ابروی مشکیش آدمو مجبور میکرد که نگاهش کنی ،انقدر غرق قیافهش بودم که حواسم نبود سرش رو انداخته پایین، یهو به خودم اومدمو دیدم داره زمینو نگاه میکنه و لبش از خنده کج شده.. اخمام رفت تو هم، این کی بود که وسط حیاط خونه ما وایستاده بود و به من میخندید.بلند شدم و گفتم، اینجا چیکار داری، اصلا کی هستی، کسی بهت یاد نداده بدون اجازه وارد خونه کسی نشی سرش رو آورد بالا، قیافهش جدی شده بود.صداش رو صاف کرد و گفت من در زدم اما کسی جواب نداد، با صفر کار دارم ،خونه ست؟ با حرص گفتم نخیر نیست.همچنان وایستاده بود و نگام میکرد، دلم میخواست یکی از گلدون هارو پرت کنم طرفش، بلند گفتم به سلامتبازم گوشه لبش کش اومد، احتمالا دیوونه بود.سرش رو انداخت پایین و همونجوری که میرفت طرف در، خداحافظی کرد.تا شب که بیبی و صفر بیان، همه فکرم پیش اون غریبه بود. آخر شب نشستم کنار صفر، بیبی خسته بود و زود خوابش برده بود، نمیدونستم چه جوری شروع کنم که شک نکنه،اروم گفتم راستی داداش امروز دوستت اومد دم خونه، سرشو تکیه داده بود به پشتی و چشماش بسته بود، آروم گفت میدونم گفته بهم. گیر کرده بودم، نمیدونستم چی بگم، یکم مِن مِن کردم و بیخیال گفتم، کی بود حالا؟ یهو چشماش باز شد و بند دل من پاره شد، برگشت طرف منو با چشمای ریز شده ش نگام کرد، چرا میپرسی؟! دست و پامو گم کرده بودم، تند تند آب دهنمو قورت میدادم، میدونستم قیافه م داد میزنه که ترسیدم...
سعی کردم دست پیش رو بگیرم، گفتم هرکسی رو راه میدی تو این خونه، حق ندارم بدونم کی میاد و کی میره؟ دوباره سرش رو تکیه داد و گفت خیالت راحت من ناکَس تو این خونه راه نمیدم و دوباره چشماشو بستبادم خوابید، آخرشم نگفت که کی بود. فردای اون روز، نزدیک ظهر بود که از حیاط صدای شیهه اسب اومد، از گوشه پنجره بیرونو نگاه کردم، همون پسر بی ادب دیروز بود که کنار یه اسب وایستاده بود و داشت با صفر حرف میزد، داشتم نگاهشون میکردم که دیدم اونم داره منو نگاه میکنه، فوری پرده رو انداختم و اومدم عقب، قلبم تند تند میزد، عجب غلطی کرده بودم، اگه به صفر میگفت، تیکه بزرگم گوشم بود. صدای بیبی که میپرسید چی شده، تازه یادم آورد که بیبی تو اتاقه، برگشتم طرفش و گفتم هیچی بیبی، تو حیاط اسب بود ترسیدم
چیزی نگفت، ولی معلوم بود باور نکرده. صفر اومد تو و بیبی پرسید، مادر کی تو حیاط بود؟صفر گفت پسر خان بود بیبی، گفت تو طویله جا ندارن، از این به بعد اسبشو میاره اینجا. بیبی همینجوری که داشت سوزن میزد به لحاف گفت، عجب،چه خانیه که طویله ش جا نداره
صفر چیزی نگفت و منم ذوق زده از کشف جدید رفتم و یه گوشه نشستم، پس پسر خان بود، معلوم بود از لباساش که آدم حسابیه،ولی فکرش رو هم نمیکردم پسر خانی که همه ازش حساب میبردن خندیدن هم بلد باشه. هر روز دم غروب که میشد صدای اسبش میومد و بعد صدای خودش که آروم با اسبش حرف میزد، گاهی از گوشه پنجره نگاهش میکردم و تا برمیگشت طرفم پرده رو مینداختم.
#ادامه_دارد...
᯽────❁────᯽
@azsargozashteha 📚🖌
᯽────❁────᯽