شاید برای شما هم اتفاق بیفتد♨️🚫( کانال اصلی اینجاست باقی کانالهای هم نام برای ما نیستند❌❌❌)
#داستان_زندگی_اعضا ❤️🍃 ستاره _ بله که تقاضای مجازات داریم من درخواست اشد مجازات دارم این همه بلا
❤️🍃 ستاره سوار ماشین شدیم و به سمت آموزشگاه راه افتادیم تمام مدت حمید هر بچه کوچیکی که می‌دید نشونم می‌داد و می‌گفت  _ببین چقدر نازه ما هم می‌تونیم اینجوری پدر و مادر بشیم  هر چقدر بهش می‌گفتم همچین چیزی ممکن نیست گوش نمی‌داد و حرف حرف خودش بود رسیدیم به آموزشگاه.  دلربا همراه دو تا از دخترایی که تازه باهاشون دوست شده بود خارج شد لبخند روی لباش به من حس زندگی داد به سمتمون اومد و سوار ماشین شد.  توی راه از کلاسش تعریف کرده و اتفاقاتی که افتاده انتظار داشتم حمید ما رو به خونه ببره اما مسیر خونه رو نمی‌رفت  _حمید جان کجا داری میری؟ _ دارم میرم ی چیزی بخوریم حتماً که نباید همیشه تو خونه باشیم بعدم باید راجع به ی موضوع مهمی با دلربا صحبت کنیم به قول خودت اونم باید در جریان باشه  کلافه صداش کردم و گفتم  _حمید خواهش می‌کنم بس کن  _ستاره جان خواهش می‌کنم خواهش نکن من کوتاه بیا نیستم دلربا کنجکاو پرسید _ چی شده؟ که منم باید در جریان قرار بگیرم حرف خاصیه ؟ _نه بابا جون چیزی نیست من و مامان ی تصمیمی گرفتیم که می‌خوایم به تو خبر بدیم _ دارم استرس می‌گیرم میشه بهم بگین چه تصمیمیه خیلی می‌ترسم  _نه بابا اصلاً نترس تصمیم خیلی خوبه می‌خوایم عضو جدید به خانوادمون اضافه کنیم  چرخیدم تا واکنش دلربا رو ببینم لبخند کم رنگی زد و گفت _ واقعا مامان بارداری؟ مشت محکمی به بازوی حمید کوبیدم و گفتم  _نه مامان جان باردار کجا بود برا خودش نشسته فکر کرده که بچه‌دار بشیم ولکنم نیست هرچقدر بهش میگم هنوز حرفشو نزن زوده گوش نمی‌کنه  _ولی خیلی خوبه که ی داداش یا خواهر کوچولو چیز بدی نیست  حمید لبخند خبیثانه زد و گفت _ چرا ی دونه بابا ممکنه چند تا باشن سرمو چرخوندم سمت دلربا _این حرفا رو ول کن بابات داره از آرزوهاش میگه، چند تا چند تا انگار چه خبره  _ میشه مامان ضد حال نزنی اتفاقاً خیلی هم خوبه چندتا بچه کوچیک داشته باشیم  _ببین خانم دلربا هم راضیه و خوشحال فقط تویی که داری اذیت میکنی  _چه اذیتی میکنم؟ دارم میگم بچه‌دار شدن به این راحتیا نیست سختی‌های دوران بارداری رو یادت رفته _خدا میگه بعد از هر سختی آسانیه ی مدت سختی تحمل می‌کنی بعدم بچه بغل می‌کنیم مگه بده؟  هیچ حرفی برای گفتن نداشتم بحث با حمید بی‌فایده بود و نمی‌خواست قبول کنه دلربا هم با حمید همسو شده بود و مدام می‌گفت  _ بچه خیلی خوبه و بچه‌دار بشید  حمید مقابل بستنی فروشی توقف کرد  _ اینجا بستنی‌های خیلی خوبی داره بیاید بریم بخوریم تا بعداً با همدیگه حرف بزنیم و به ی نتیجه کلی برسیم  وارد بستنی فروشی شدیم هر کدوممون ی بستنی سفارش دادیم و منتظر موندیم تا برامون بیارن حمید رو به من و دلربا گفت _ خونمون اندازش خیلی خوبه ولی باید قید اتاقای مهمونا رو بزنیم و بذاریم برای دو تا بچه‌ها  _حالا از کجا معلوم دو تا باشه شاید من بتونم ی دونه به دنیا بیارم _ نه عزیزم من صحبت کردم پرسیدم ی سری دکترا هستن کارایی می‌کنن بچه ها دوقلو میشه ما هم میریم پیش همونا هم سختی بارداریو ی بار می‌کشی زایمانشم ی باره هم برای بزرگ شدنشون سختیش ی دفعه است بعد دیگه بزرگ میشن راحت میشی کلافه نفسم رو مانند آه بیرون دادم و هیچ حرفی نزدم حمید و دلربا برنامه‌ریزی به دنیا آمدن بچه رو می‌کردند و از اونور دنبال این بودن که ببینن چه چیزایی باید بخرن منم دیگه ساکت نشسته بودم و هیچ حرفی نمی‌زدم.  بستنی رو که خوردیم از اونجا بیرون زدیم تو مسیر من حرفی نمی‌زدم دلربا از کلاسش تعریف می‌کرد حمید رو بهش گفت _ بابا بهتر نیست در کنار اینکلاس هنری ی کلاس کنکورم بری دیگه بالاخره باید بری دانشگاه یا نه؟ _ خیلی دوست دارم برم بابا خودمم داشتم بهش فکر می‌کردم ولی نمی‌دونم الان باید چیکار کنم  به نظر من جلسه‌های مشاوره تو که داری میری با خانم مشاوره صحبت کن ی کلاس کنکورم برو اینجوری برات خیلی بهتره من دوست دارم که تو تحصیلات دانشگاهی داشته باشی _ باشه چشم این دفعه که برم پیش مشاوره حتماً ازش سوال می‌پرسم که باید چیکار کنم و می‌تونم برم یا نه بعد اجازه داد میرم کلاس کنکور  _الان ۱۷ سالت شده مگه نه ؟ خب دیگه یه چند وقت دیگه بری دانشگاه برای خودتم خوبه بابا دلربا که مشخص بود از خداشه بره دانشگاه هر کاری میکرد خوشحالیش رو نمیتونست پنهان کنه  _کی باید برید مشاوره؟  سرم رو به سمت حمید چرخوندم  _پس فردا باید بریم  _میخوای خودتم در مورد بچه جدید باهاش حرف بزن  _حمید این چه حرفیه؟ ما که مشکلی نداریم من حرف بزنم خبیثانه خندید  _پس خداروشکر تو راضی هستی دیگه  تازه متوجه شدم توی چه تله ای افتادم چشم غره غلیظی بهش رفتم و به بیرون خیره شدم این مرد بیخیال این موضوع نمیشه  _اما جدی ستاره برو ی دکتر زنان من واقعا بچه میخوام و ببین باید چیکار کنیم جون سنت بالاست مراقبتی چیزی نمیخواد؟