شاید برای شما هم اتفاق بیفتد♨️🚫( کانال اصلی اینجاست باقی کانالهای هم نام برای ما نیستند❌❌❌)
#درد_دل_اعضا و پارچه هایی که مریض خونه دور پا و کمرم بسته بود رو باز کرد و رفت. از گریه نفسم بند
سرمو تکون دادم که رفت. آب دهنمو قورت دادم و با ترس رفتم سمت عمارت. نامه رو داخل لباسم پنهون کردم و عادی راه میرفتم که حس کردم کسی پشت سرمه اما نبود! از در پشتی عمارت دویدم داخل اتاقم و نفس آسوده ای کشیدم نامه رو باز کردم انقدر استرس داشتم که خوندن از یادم رفته بود! با دقت شروع کردم به خوندن نامه که از پشت نامه کاغذی افتاد زمین کج شدم و برداشتمش سه جلدم بود! اولش تعجب کردم و بعد اهمیت ندادم و نامه رو خوندم بعد خوندنش رنگم پرید پاهام سست شد و نشستم روی زمین باورنکردنی بود..! اخه چجور ممکنه!؟ نفس عمیقی کشیدم چرا خان باید اینکارو باهام میکرد؟ داخل نامه نوشته بود که اون از روزی که اومدم عمارت و دعوام باهاش دراومد عاشقم شده! و به پدرش اصرار میکنه که منو برای اون بگیره ولی چون جزو رعیت بودم براش کسر شان بوده! در اصل منو به عقد بهادر درآوردن و به دروغ گفتن که منو به عقد پسر معلولش درآورده تا مردم خبر دار نشن من عروس خان شدم با دیدن سه جلدم که اسم بهادر داخلش بود بغضم ترکید.اشکامو پس زدم چه فکر هایی که راجب بهادر نکردم! چه عذاب هایی که نکشیدم ازم خواسته بود اگر به حرفش اطمینان دارم فردا شب برم زیر درخت تا فرار کنیم بریم شهر اما من نمیتونستم اقام و ننم رو ول کنم تا صبح خوابم نبرد و به اسم بهادر خیره بودم که توی سه جلدم جا خوش کرده بود.. سپیده دم با حالی خراب پاشدم رفتم مطبخ و صبحانه خوردم حالم از خان و خانوادش بهم میخورد. از طرفی نگران خودم بودم خبری از اون موجودات نبود ولی حالم خیلی خراب بود آخرشب شده بود نمیدونستم برم یا نه استرس گرفته بودم زن رسمی بهادر بودم اگر نمیرفتم گیر خان میوفتادم باگریه سه جلدمو برداشتم و از عمارت بیرون زدم برعکس شبای دیگه نگهبان گشت میزد اشکم دراومده بود باسختی از بین درختا رد شدم و رسیدم به درخت که صدای داد و بیداد نگهبان اومد _آهای تو کی هستی نفس نفس میزدم و بهادر رو صدا میکردم نیومده بود نگهبان دوید سمتم و چارقدم رو کشید: گیس بریده توکی هستی؟ فاتحه ام رو خوندم چرخیدم سمتش اخم کرد_تواینجا چیکار میکنی؟ زبونم که لکنت داشت بدتر شده بود _ب..ب...بخدا...هی..چی از موهام گرفت و منو کشوند سمت عمارت هی مقاومت میکردم و دست و پا میزدم که منو نبره ولی برد و انداخت جلوی در عمارت.. با گریه میگفتم بخدا کاری نداشتم همین جوری رفته بودم ته باغ ولی باور نکرد و با داد و بیداد همه رو کشوند وسط حیاط.. آروزی مرگ میکردم کارم تموم بود چشمامو بسته بودم که فلکم کردن هیچکس باور نکرد الکی رفته بودم اونجا و حق داشتن! از بس با شلاق کوبیدن کف پام از درد بیهوش شدم… چشمامو باز کردم و دیدم کنج انباری هستم.. خان بو برده بود که بهادر سر و کله اش پیدا شده بود. تو اون گیر و دار با کابوسام و دیدن اون سایه های وحشتناک که شروع شده بود به معنای واقعی دیوونه شده بودم. چند روزی گذشت که منو ازاون انباری درآوردن. دلم پیش بهادر بود که چه بلایی سرش اومده؟ یک راست منو بردن پیش خان کتکم زد ازم خواست بگم بهادر کجاست ولی لام تا کام چیزی نگفتم و اون منو فلک کرد خودش شلاق میزد و میگفت بگو بهادر کجاست؟.. باگریه میگفتم نمیدونم و اون بیشتر منو میزد انقدر زد که دیگه داشتم بیهوش میشدم با باز شدن در، خان از زدن دست کشید.. بی جون پاهامو ول کردن و از درد به خودم پیچیدم با شنیدن صدای بهادر جونی تازه گرفتم .اسلحه به دست اومد سمت خان وگفت اومده منو ببره همه ترسیده بودن که تیری خالی کرد و خورد به پای یکی از غلام ها .شوکه شده بودم که بهادر به یکی از کنیز ها گفت کمکم کنه بلند شم پام از سوزش و درد داشت قطع میشد نمیتونستم راه برم ولی با هر سختی بود از عمارت خارج شدیم خان با تنفر نگاهمون میکرد بهادر منو سوار اسب کرد و تا سر روستا یک ضرب فقط تاخت. سرم روی شونه اش بود و آروم گریه میکردم. بعد چند دقیقه ای رسیدیم به ده پایین بهادر مجبورم کرد پیاده بشم با اشک گفتم: اینجا کجاست؟! ᯽────❁────᯽ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@azsargozashteha 📚🖌 ᯽────❁────᯽