🌸🍃 باعرض سلام خدمت شما دوستان عزیز منم داستان زندگی بگم من یه زن ۴۱ ساله هستم ما ۴ خواهر ودو برادر هستیم من سه ماه در شکم مادرم بودم که پدرم فوت کرد مادرم با خیاطی کردن ما را بزرگ کرد که یه دنیا ممنونش بودیم وقتی من ۱۶ سالم بود ازدواج کردم شوهرم پسر که بود خیلی دوست دختر وحتئ دوست زن داشت گفتن زن بگیره خوب میشه ما ازدواج کردیم ولی شوهرم دست از کاراش بر نداشت شوهرم اول راننده اتوبوس بود اون موقع رو دور رفیق بازی بود یادمه بهم گفت رفیقم دعوتمون کرده خونش منم باهاش رفتم ۶ سال رفت آمد خانواده گی داشتیم گاهی وقط ها شک بهش کردم که بازن دوستش رابطه داره ولی باز به خودم می گفتم نه این قدر پست نیست که هم به من هم به دوستش خیانت کنه اما بود با این که هیچ برتری اون زن بهم نداشت حتی بگم افتزاح بود ۶سال من وشوهرش گول اون دوتا را خوردیم خلاصه شوهرش فهمید باهزارالتماس از شوهرش تا ولش کرد رفت من موندم یه بار سنگین از غصه غم توی دلم من اون موقع دوتا بچه داشتم واون زن سه تا دختر داشت هرگز نمی بخشم من مثل خواهر بودم براش ولی اون از پشت خنجر زد چند سال گذشت بچه سوم هم به دنیا آمد لازم به ذکر است که من ۷سال توی یه اتاق با مادرش زندگی کردم که حتی اجازه یک جفت جوراب هم نداشت برام بخره الانم جدا شدیم ولی خونمون توی کوچه هست بچه سومم ۲ساله شد تابستان بود توی این سه‌ماه تابستون مسافر برای مشهد جمکران می برد یه خانم از جنوب نمی دونم چطور شماره شوهر منا گیر آورده بود باهاش مسافر می برد مشهد. قربان امام رضا برم یه بارم منم برد حالا شوهرم نقشه داشته پای این زن توی خونه واکنه من رفتم مشهد رفتار این زن باشوهرم مثل زن شوهر بود منم انگار خواهرش بودم همه مسافرها بهم گفتن ما فکر می کردیم اون زن با شوهر تو زن شوهر هستن گفتم نه همکارن خلاصه تومشهد هممش بااون زن بود اگر اون می گفت زیارت شوهرم باهاش می رفت ولی من می گفتم می گفت تنها برو منم تنها رفتم زیارت ولی اون قدر گریه کردم ازامام رضا کمک خواستم وروسیاهی شون خواستم از مشهد برگشتم دوهفته بعد با همان زن رفتم کربلا البته شوهرم نبود ولی شوهر اون زن بود چون کاروان می بردن به خاطر کربلا که توی یه کشور دیگه بود شوهرم میامد ᯽────❁────᯽ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@azsargozashteha 📚🖌 ᯽────❁────᯽