دچار نفسم و دیری‌ست که درگیر تغییرم چه می شدباخداادغام می شد کلّ تقدیرم تمام عمر در ذهنم تب ابلیس میجوشد خدایا تا به کی در فتنه ها درگیر زنجیرم؟ به لب قرآن و امادرعمل هرطور میخواهم چه کردم باخودم ای دل؟کجا رفته‌ست تأثیرم؟ تمام حُسن خلقم را سپردم به فراموشی پر اززخم زبانم!خسته ازاین کهنه شمشیرم تمام عمر دستم را گرفتی ای خدا اما چرا گرمای دستان تو را نادیده میگیرم بلندم کردی ازجا،هرکجایی که زمین خوردم پر پرواز دادی و چه بد شد که زمینگیرم شدم شرمندهٔ آقای غایب از نظر! دارم- خجالت میکشم از او! چرا گردن نمیگیرم- که برچشمان محزونش هوای گریه رادادم پشیمانم پشیمانم؛ چه بیتابم چه دلگیرم!