🌸💕 تموم‌ سنگ قبرهای شهدا رو دست می‌کشید و می‌بوسید. بعضی وقتا تو‌ اصفهان و یزد‌ اگه کسی نبود پابرهنه می‌شد... ولی تو بهشت‌ زهرا هیچ وقت ندیدم کفشش رو دربیاره. تاریخ تولد و شهدات شهدا رو که می‌خوند، میزد تو سرش که: +ببین اینا چه زندگیِ پرثمری داشتن، ولی من با این سن هیچ خاصیتی ندارم. تازه وارد سپاه شد بود، نُه ماه بعد از عروسی... برای دوره آموزشی پاسداری رفت اصفهان. پنج‌شنبه جمعه ها ‌‌میومد یزد... ماه رمضون که شد پونزده روز، منم با خودش برد‌.‌... از طرف سپاه بهش سوئیت داده بودن، صبح ها ساعت هشت می‌رفت تا دوی بعد از ظهر. می‌خوابیدم تا‌نزدیک ظهر، بعد هم‌می‌رفتم تا ختم قرآن روزانه‌م رو می‌خوندم، می‌رسید... استراحتی می‌کردیم و می‌زدیم بیرون و افطاری رو بیرون‌می‌خوردیم. خیلی‌ وقت ها پیاده می‌رفتیم‌تا تخته فولاد {قبرستون قدیمیِ اصفهان که‌ مزار میرداماد اونجاست}، و گلستان شهدا... به مکان‌ های تاریخی اصفهان هم سر زدیم: سی‌و‌سپل و پلِ خواجو.