🌹🌹 🌹 🍃برگ هفتاد و دوم دو سه نفر دیگر هم بلند شدند و گفتند:《ماهم با تو می آییم. 》می دانستیم کار خطرناکی است.اولش جلوی رفتنشان را گرفتیم؛ اما وقتی دیدیم کمی اوضاع آرام شده رضایت دادیم وسفارش کردیم زود برگردند. با رفتن خانم‌ها دلهره عجیبی گرفتیم که البته بی مورد هم نبود.چون کمی بعد دوباره هواپیماها پیدایشان شد.دل توی دلمان نمود.این بار هم هواپیماها پادگان را بمباران کردند.هر لحظه برایمان هزار سال می گذشت؛تا اینکه دیدیم خانم‌ها از دور دارند می آیند.می دویدند و زیگزاگی می آمدند. بلاخره رسیدند؛با کلی خوردنی وآب ونان ومیوه.بچه ها که گرسنه بودند،با خوردن خوراکی ها سیر شدند و کمی بعد روی پاهایمان خوابشان برد. هرچه به عصر نزدیک تر می شدیم،نگرانی ما هم بیشتر می شد.نمی دانستیم چه عاقبتی در انتظارمان است.با آبی که خانم‌ها آورده بودند، وضو گرفتیم ونماز خواندیم.لحظات به کندی می گذشت و بمباران پادگان همچنان ادامه داشت. دیگر غروب شده بود ودلهره ونگرانی ماهم بیشتر. نمی دانستیم باید چه کار کنیم. به خانه برگردیم،یا همان جا بمانیم.چاره ای نداشتیم. به این نتیجه رسیدیم،برگردیم. درآن لحظات تنها چيزی که آراممان می کرد،صدای نرم و حزن انگیز خانمی بود که خوب دعا می خواند واین بار خاتم《اَمّن یجیب》گرفته بود. نزدیکی خانه های سازمانی که رسیدیم، دیدیم چند مرد نگران و مضطرب آن دور وبر قدم می زنند.ما را که دیدند، به طرفمان دویدند.یکی از آن ها صمد بود؛با چهره ای خسته وخاک آلوده. بدون هیچ حرف دیگری از اوضاع پادگان پرسیدیم. آنچه معلوم بود این بود که پادگان تقریبا با خاک یکسان شده وخیلی ها شهید و مجروح شده بودند. چند ماشین جلوی در پارک شده بود.صمد اشاره کرد سوار شویم.پرسیدم:《کجا؟》 گفت:《همدان.》 کمک کرد بچه ها سوار ماشین شدند. گفتم:《وسایلمان! کمی صبر کن بروم لباس بچه‌ها را بیاورم.》 نشست پشت فرمان و گفت:《اصلا وقت نداریم، اوضاع اضطراریه زود باش. باید شما را برسانم و زود برگردم.》 همان طور که سوار ماشین می شدم، گفتم:《اقلا بگذار لباس های سمیه را بیاورم.چادرم....》 معلوم بود کلافه وعصبانی است گفت:《سوار شو.گفتم اوضاع خطرناک است.شاید دوباره پادگان بمباران شود.》 در ماشین را بستم و پرسیدم:《چرا نیامدید سراغمان، از صبح تا به حال کجا بودید؟!》همان طور که تند تند دنده‌ها را عوض می کرد،گاز داد وجلو رفت.گفت:《اگر بدانی چه وضعیتی داشتیم. تقریبا با دومین بمباران فهمیدم عراقی ها قصد دارند پادگان را زیرورو کنند،به همین خاطر تصمیم گرفتم گردانم را از پادگان خارج کنم.یکی یکی بچه ها را از زیر سیم خاردارها عبور دادم و فرستادمشان توی یکی از دره های اطراف. خدا را شکر یک مو از سر هیچ کدامشان کم نشد.هر سیصد نفرشان سالم اند؛اما گردان های دیگر شهید و زخمی دادند.کاش می توانستم گردان های دیگر را هم نجات بدهم. شب شده بود وما توی جاده ای خلوت و تاریک جلو می رفتیم، یک دفعه یاد آن پسر نوجوان افتادم که آن شب توی خط دیده بودم.دلم گرفت و پرسیدم:《صمد الان بچه هایت کجا هستند؟ چیزی دارند بخورند.شب کجا می خوابند؟》 او داشت به روبه‌رو، به جاده تاریک نگاه می کرد.سرش را تکان داد وگفت:《توی همان دره هستند.جایشان که امن است،اما خورد وخوراک ندارند.باید تا صبح تحمل کنند🍂 ❤️ بانوی تراز👇👇👇 https://eitaa.com/joinchat/2831876278C612c30e6a7