🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃🍂🍃
🍂🍃🍂🍃
🍃🍂🍃
🍃🍂
🍂
#پارت10
🍂یگانه🍃
_من اینجا رو بلد ن...یستم. صبر کنید
رو به پیرمردی که امشب بزرگ ترین کمک رو بهم کرد گفتم.
_آدرس اینجا رو میدونید؟
_بده خودم بهش بگم.
گوشی رو ازم گرفت و ادرس رو گفت. تماس رو قطع کرد. کت نارنجیش رو دراورد و روی دوشم انداخت و کنارم نشست.
_چرا تنهایی؟
نگاهی به کتش که روی شونه هام بود انداختم. یاد روزی افتادم که جلوی دانشگاه وقتی یکی از همین رفتگر ها امر به معروفم کرد دستش انداختم و باعث خنده ی همه بهش شدم اون مرد فقط به من لبخند زد.
آه حسرتم رو با گریه بیرون دادم. با کاری که کرد حالم خراب تر شد. لقمه ای سمتم گرفت.
_اگه گرسنته این رو بخور.
وقتی دید دست از گریه بر نمیدارم. کمکم کرد تا بایستم.
_بشین یه گوشه تا بیاد دنبالت. نیومد هم غصه نخور میبرمت خونه ی خودم منم دو تا دختر همسن تو دارم.
نفسی تازه کردم. و بهش نگاه کردم.
_اسم ش..ما چیه؟
_مش غلام. اسم تو چیه دخترم.
با صدای ترمز ماشین سربلند کردم و با دیدن اقای امیری به سختی ایستادم. کت مش غلام رو بهش دادم.
_م...حبت شما رو ه...یچ وقت فراموش نم....یکنم.
_در نیار کت رو صبر کن ببین میبرت یا نه.
نگاه مشکوکی به اقای امیری که از ماشین پیاده شد انداخت.
_دخترم این خیلی جوونه. گول چهرهش رو نخور. اصلا میشناسیش؟
نگاهی به چهره ی موجه اقای امیری انداختم. حسی بهم میگه میتونه کمکم کنه. جلو اومد و نگاهم کرد.
خودم رو جمع و جور کردم و پام رو سمتش کشیدم. نگاهی به سر تا پام کرد و به ماشین اشاره کرد.
_بشینید تو ماشین
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍂🍂
🍂رمان یگانه🍃
🍂براساس واقعیت🍃
▪کُپی حَرام اَست▪ و پیگرد الهی و قانوی دارد▪
🍃
🍂🍃
🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂
🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂
🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂🍃🍂