#برگ151✨
بازوم هنوز توی دستش بود تقلا کردنم برای بیرون کشیدن دستم بی فایده بود ترسیده از وضعیتی که توش بودم ، گفتم
خیلی خب دستمو ول کن
_حورا وای به حالت اگه بابا و محسن بفهمند
با کمی مکث با تکون سرم باشه ای گفتم ،فشار دستش رو روی بازوم بیشتر کرد و به ضرب رهام کرد و زمین افتادم غمبادی که توی گلوم لونه کرده بود به یک باره ترکید و با فریاد گفتم
لعنت بهت کثافت
مشتی از شکلات ها برداشتم و پرت کردم توی صورتش گریه ام اوج گرفت
دلت خنک شد ،بیا اینا هم ریخت حالا برو گم شو
با غیظ گفت
به درک که ریخت ، کثافتم خودتی
مسیر نگاهش از روی صورتم به پشت سرم کشیده شد ،با صدای برخورد سیلی و امیرصدرا گفتن زن عمو معصومه تیز سرم رو بلند کردم امیرصدرا مقابل میلاد ایستاد و با لحنی تند گفت
_ببند دهنت رو
میلاد مات و مبهوت به امیرصدرا خیره بود که امیرصدرا سیلی دیگه ای زد ، یقه اش رو گرفت و به دیوار چسبوندش و از بین دندون های کلید شده اش گفت
_اینم جهت یادآوری که یادت بیارم همه کارش منم پس دیگه نبینم دستت روش بلند بشه
https://eitaa.com/joinchat/2236219683Ca3e8232faa