بسوی ظهور🌱
❣قسمت پانزده 🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋 #طوطی_و_تاول ✨در آن تاریکی گوشی ام را درآوردم. این چند جمله را وارد کردم در
قسمت هفده 🦋🦋🦋🦋🦋🦋🦋 ✨حرف های پیرمرد، ماجرای گذشته را انداخت روی زبانم: سه سال پیش آمدم پیاده روی که متاسفانه نمی دانم چرا ناگهان مرز مهران را بستند. ما ماندیم پشت مرز. 🍁حدود سه هزار نفر بودیم. یک شبانه روز تقلا کردیم که رد شویم. نتوانستیم. مجبور شدم برگردم به مهران، خودم را در موکب ها با آشپزی کردن و ظرف شستن سرگرم کنم، تا بلکه فرجی شود. ولی راه باز نشد. یک شب تا صبح روی پل زائر قدم زدم، دعا کردم و گریستم. نزدیک نماز صبح یک مرد چاقو فروش که احوال من را دید، گفت: آقای محترم، حتی اگر خانه پدرت هم دعوت نشدی، نباید بروی. الان هم باید قبول کنی که دعوت نشدی. خودش را مثال زد و گفت: الان یازده سال است که مرز باز شده. من هر روز می توانم بروم، ولی نمی روم، چون دعوت نشده ام هنوز. من پنجاه سال هم اینجا بمانم چاقو بفروشم، تا دعوت نشوم پایم را آن طرف مرز نمی گذارم. پیرمرد لبخندی زد و گفت: قابلیت. همه که قابلیت ندارند. دوباره آیه را تکرار کرد. حرفش من را امیدوار کرد به خودم، ولی خیلی نمی خواستم قابلیت خودم را بگذارم وسط و بحث کنم درباره اش. گفتم: آن طوطی را از هندوستان وارد کرده اند؛ به سه تا زبان حرف می زند. خیلی باهوش است. پول زیادی هم بابتش دادم؛ حدود شش میلیون تومان. با اینکه خیلی کار داشتم؛ باید به چند شهر عسل می فرستادم و زنبورها را جابه جا می کردم، ولی عشق طوطی افتاد توی دلم که حتما بروم بیاورمش. گوشی را درآوردم که فیلم طوطی را نشانش بدهم که گفت: بله، شنیدم طوطیان هندوستان، شیرین زبان هستند. بعد گفت: اصلا طوطی باید از هند بیاید. هم چنان که در گالری دنبال فیلم طوطی می گشتم، گفتم: خودم از آن روز همین طور در حیرتم که چطور اشتباهی سوار شدم؟ آخر آن تاریکی از کجا افتاد توی چشم هایم؟ لبخندی زد و بی توجه به حرف من، زیر لب زمزمه کرد: شکّرشکّن شوند همه طوطیان هند. بعد گفت: طوطی به این گران قیمتی را برای چی می خواستی، آقا؟ گفتم: من تنها شدم حاج آقا، زنم طلاق گرفت. دخترم را هم با خودش برد. زندگی ام کلا به هم ریخت؛ بی طعم و مزه شد به قول شما. اتفاقا قبل از آمدن شما چند دقیقه ای در این موکب خوابیدم. خوابش را می دیدم. یک دفعه صدای بلندگوی موکب رفت بالا. من متوجه نشدم پیرمرد چه می گوید. چند ثانیه صبر کردیم تا صدا خوابید. او گفت: کار خوبی کردی طوطی خریدی. گوشی را گرفت از من، چند دقیقه ای مشغول شد با شیرین زبانی طوطی. پای راستم را کشیدم، گذاشتم روی ساق چپم و گفتم: نمی دانم چرا پاهایم اینجوری تاول زد؟ اصلا چنین چیزی سابقه ای نداشت؛ من خیلی پیاده روی می کنم. چون کارم یک جوری است که بعضی روزها ده پانزده کیلومتر راه می روم. ولی اینجا... گوشی را پس داد. کمی فکر کرد و گفت: اینها، رازهای اربعین اند. هنوز زود است این رازها کشف شوند. دوباره تکرار کرد: بله، خیلی زود است. در خیابان به دختربچه ای اشاره کرد که با شیرین زبانی خاصی زائران را دعوت می کرد تا چای بخورند، بعد گفت: جلوتر که بروی با چیزهای دیگری روبه رو خواهی شد. سرش را تکان داد: شاید هم بعضی از رازها، آفتابی بشوند برایت. بعضی رازها هم تاب آشکار شدن ندارند؛ باید بمانند در تاریکی. دوباره ذهنم چسبید به تاریکی ترمینال. پیرمرد بلند شد؛ رفت از موکب بغلی، دو تا ساندویچ فلافل گرفت، آورد گذاشت جلویم. گفت: اینها را بخور. امشب از اینجا تکان نخور تا فردا خدا کریم است. البته تا فردا خوب می شوی. من نمی دانم چرا تا حالا توجه نکردی به پایت؟ باید زودتر می رفتی دکتر. گفتم: فعلا نمی توانم تکان بخورم. نمی دانم چه کار کنم. لبخندی زد و گفت: من هم وقتی از درخت افتادم، پایم شکست. مجبور شدم سه ماه بخوابم. ادامه دارد... 🌼السلام علیک یا اباعبدالله✋ 【السّلام ؏َــلیکَ یــآصــآحب الزمـــ‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌❀ــآن】 🌹 ═━━⊰❀⊱━━═━ ❀↶【به ما بپیوندید 】↷❀ https://eitaa.com/besuyezohur_golpaygan ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌