#همه_نوکرها 4
نماز عید قربان را خواندیم. خطبه ها ایراد شد و نکات دقیقی داشت. برای همه واضح شد که چرا باید به طرف عراق برویم. به فهرست زیر توجه کنید:
1.ما هیچ حشد الشعبی در عربستان به معنا و مفهوم حشد الشعبی و نیروهای مردمی عراق نداشتیم. و این خود، از عوامل اصلی حرکت به سمت عراق بود.
2.اگر مردم مکه و مدینه و دیگر سرزمین های عربستان مثل همان چند روز اخیر، با حاکمانشان همکاری کامل میکردند، هیچ اثر قابل توجهی از جنبش در نمی آمد و بیشتر شبیه به یک قتل عام دست جمعی بود.
3.ما از عربستان، نامه و خواهان قابل توجهی نداشتیم و دیپلمات ها حسابی راه را برای اطلاع عمومی و مطالبات مردمی از مدت ها قبل بسته بودند.
4.با اینکه فرماندهان ما در عراق شهید شده بودند اما باز هم نامه های محرمانه و خیلی محرمانه و دارای طبقه بندی و فاقد طبقه بندی و... واصل میشد که دلالت بر نفس های خس خس وار مردم و حشد الشعبی آنجا بود.
5.روابط بچه های ما با عراقی ها از مدت ها قبل از روابط اهالی دیپلماسی، شکل گرفته بود و به همین خاطر، هنوز عراقی ها آلوده به این سیاست بازی ها نشده بودند. اما بعضی ها با عربستان از اولش از در مقولات دیپلماتیک معاویه ای... استغفرالله... بگذریم...
6.تجربه عملیات و تحرکات مختلف در عراق داشتیم و بالاخره به طرق مختلف میشد کاری کرد. اما چه کنیم که آن زمان، در مکه بودیم و محدوده حرم و احترامش هم که واجب!
و ده ها دلیل دیگر.
دستور حرکت صادر شد. در حالی که دندان هایمان از ناراحتی و عصبانیت به هم میفشردیم از مکه و محدوده حرم فاصله گرفتیم. حرکت کردیم در حالی که با خود فکر میکردیم که امیدوارم بالاخره یک روز مکه و مدینه و سایر شهرهای عربستان از دست جبت و طاغوت نجات پیدا کند.
در روز دوازدهم ذی الحجه به «وادی عقیق» رسیدیم. منطقه ای در فاصله ۹۲ کیلومتری شمال شرقی مکه که به سمت نجد و تهامه قرار دارد. گفته شده ذات عرق، از نام کوهی در نزدیکی مکه گرفته شده است. کوهی استراتژیک که موقعیتی بسیار خوبی برای اشراف به مکه داشت و میشود پدافندهای هوایی را هم به خوبی رصد کرد.
قرار شد خیلی در آن منطقه نمانیم و زود حرکت کنیم. اما اتفاق جالبی در آن منطقه رخ داد. دو نفر از آقازاده های با جنبه و با جنم به جمع ما پیوستند! هنوز که هنوز است نمیدانم آن دو آقازاده چرا آنجا به ما پیوستند و مسیر ما را چطور و از کجا پیدا کردند؟! اما اتفاق جالبی بود. پدر بزرگوارشان از شهدای عزیزی بود که بسیار حق به گردنمان دارد. پدرشان که از فرماندهان بود، در عملیات موته شهید شد و قبر ایشان در اردن است. نام آن دو آقازاده «عون بن جعفر» و «محمد بن جعفر» بود.
در عصری که میان آقازاده ها قحط الرجال است، به قول بعضی بی انصاف ها؛ این دو تا «بچه سهمیه ای» جوری مردانه و تیز عمل کردند که هر وقت یادشان می افتم حسادتم گل میکند. با خود میگویم: این دو برادر ناتنی کجا و برادر ناتنی فرمانده ما کجا؟!
عون و محمد خیلی به هم وابسته بودند و حتی با هم عملیات میکردند و به نوعی همدیگر را پوشش میدادند. سن و سال زیادی هم نداشتند اما تا جایی که یادم هست، حداقل یکی از آنها متاهل بود.
بماند که هر دو در عراق شهید شدند ... هر دو از پشت سر به طرفشان حمله کردند ... هر دو اولین ضربه را از پشت سر خوردند و زمینگیر شدند و ... با هم پر کشیدند و رفتند.
ادامه دارد...
منبع: کانال دلنوشتههای یک طلبه
دفاع همچنان باقیست
Eitaa.ir/Defa_baghist