🍂
🔻
#پل_شحیطاط/۷۲
ماموریتی برون مرزی
نوشته: ابوحسین
┄┅═✧❁﷽❁✧═┅┄
حاج احمد یادش رفت که داشت به گزارش عبدالمحمد گوش میداد. برای دقایقی هیچ حرفی غیر از آه به گوش نمیرسید.
ـ عبدالمحمد سپس ادامه داد در آخر کار هم سری به بغداد زدیم و جای شما خالی به زیارت کاظمین و سامرا رفتیم.
ـ یا خدا گفتید چه کار کردید؟
ـ رفتیم حرم کاظمین.
ـ آخر چرا؟
ـ باورکن دست خودمان نبود.
عبدالمحمد در عرض یک ساعت تمام گزارش کارش را داد که حاج احمد در حالی که دوباره داشت عکسها را نگاه میکرد گفت: بفرمایید عراق گردی رفتید. چه طور دلتان آمد این همه این ور و آن ور بروید؟
سیدناصر لام تا کام حرفی نمیزد و فقط گاهی وقتها با علامت سر حرفهای عبدالمحمد را تایید میکرد.
حاج احمد در حالی که سجاده را در جیب سمت چپش گذاشت گفت: من امروز باید آقا محسن را ببینم و شما هم باید بیایید. او باید حرفهای شما را بشنود. هرچه گفت حق تان است.
ـ عبدالمحمد گفت تو را به خدا خودتان گزارش ما را به آقا محسن بدهید.
ـ نه حتماً باید باشید و دسته گلی را که آب دادهاید توضیح بدهید.
ـ حاج علی که هوای نیروهایش را داشت گفت: مشکلی نیست من هم همراهتان پیش آقا محسن خواهم آمد.
ـ آن روز حاج احمد احساس کرد پایش روی زمین نیست. هرچند لحظهای یک بار سجاده را در میآورد و بو میکرد و باز آن را در جیبش میگذاشت.
عبدالمحمد عکسها و نقشه و گزارش را جمع کرد و روبه حاج علی گفت هر وقت بفرمایید برمی گردیم که برویم پیش آقا محسن.
ـ فردا صبح ساعت ۷ اینجا باشید تا با هم برویم قرارگاه خاتم.
ـ حاج احمد که داشت آماده رفتن میشد برای یک لحظه گفت: آقای سالمی، آقای سیدنور من کمی عصبانی شدم یعنی کمی که نه خیلی عصبانی شدم حلال کنید. دست خودم نبود. بهر حال من فرمانده قرارگاه هستم و شما تخلف کردید.
ـ عبدالمحمد به طرف حاج احمد رفت و او را بغل کرد و گفت شما اگر در گوشمان هم بزنید حق دارید.
ـ استغفرالله. این چه حرفیه؟
ـ شما ما را حلال کنید.
ـ سیدناصر هم حاج احمد را بغل کرد و به زبان عربی گفت: حج احمد زحمناکم عفواً.
ـ حاج احمد خوشحال و سرحال با همه خداحافظی کرد و برای کارهایش راهی قرارگاه شد.
ـ با رفتن حاج احمد همه نفس عمیقی کشیدند و احساس کردند از یک بحران بزرگ رها شدهاند.
ـ حاج علی که داشت از سنگرش خارج میشد روبه عبدالمحمد کرد و گفت: آماده باشید که برای آقا محسن باید جواب درست و حسابی بدهید. او غیر از حاج احمد غلامپور است. او اخلاق خاصی دارد و براحتی راضی نمیشود.
عبدالمحمد که رشته کار دستش بود گفت: او هم مثل حاج احمد کوتاه میآید. مگر کسی میتواند اسم کربلا را بشنود و ادامه بدهد. رگ خواب همه کربلا است. او هم راضی میشود.
ـ شاید هم مثل غلامپور نبود. به هر حال خیلی خوش خیال نباشید.
ـ نه امیدمان به خداست.
ـ بروید استراحت کنید تا فردا خدا بزرگ است.
صبح ساعت ۷ سیدناصر و عبدالمحمد درب قرارگاه در کنار دژبانی منتظر روشن شدن ماشین علی هاشمی و حرکت به سوی اهواز و گلف بودند.
مشغول حرف زدن بودند که علی هاشمی با لباس خاکی که همیشه میپوشید در حالی که کفش هایش را پایش نکرده بود از در سنگر فرماندهی بیرون آمد و همراه راننده سوار ماشین شد و به سمت دژبانی آمد. با اشاره دست علی هر دو سوار شدند.
عبدالمحمد در صندلی جلو و سیدناصر هم صندلی عقب ماشین کنار علی هاشمی نشست.
ـ علی هاشمی بعد از سلام و احوال پرسی از عبدالمحمد سوال کرد دیشب چه طور بود؟
ـ یعنی خوب خوابیدم؟
ـ هرطوری که میخواهی حساب کن.
ـ شب خوبی بود.
ـ امیدوارم امروز هم روز خوبی برایتان باشد.
ـ امیدوارم.
ـ تو چطوری سیدناصر؟
ـ من هم حال و روز عبدالمحمد را دارم.
ـ پس با هم هماهنگ هستید؟
ـ چه عرض کنم.
ـ فکر الان باشیدکه میخواهید به آقا محسن چه بگویید؟
ـ عبدالمحمد گفت: حاج علی من که آماده ام. سخنرانی ام را آماده کرده ام.
ـ نمیترسی؟
ـ اصلاً. این قدر حرف دارم که گوش کند. تازه خوشش هم میآید.
ـ داری تمرین میکنی؟
ـ نه.
ـ امیدوارم جلسه خوبی باشد.
حدود ۴۵ دقیقهای گذشت که ماشین در میدان چهارشیر اهواز به سمت پادگان گلف(منتظران شهادت) سرعت گرفت.
درب گلف دژبان با دیدن راننده علی هاشمی که او را میشناخت، سریع زنجیر را انداخت و گفت بفرمایید برادر سیدصباح.
علی هاشمی قبل از این که پیاده شود روبه عبدالمحمد کرد و گفت: پیش آقا محسن، آرام و خونسرد حرف بزن. اصلاً مشکلی پیش نمیآید. اصلاً عجله نکن. فکر کن هیچی نشده. او دل مهربانی دارد. توکل برخدا کنید.
ـ باشد حاجی. تو هم دعاکن.
┄┅┅┅❀💠❀┅┅┅┄
همراه باشید
کانال حماسه جنوب، لینک عضویت👇
http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf
🍂