🍂
🔻
مردی که خواب نمیدید/ ۱۵۸
خاطرات مهندس اسداله خالدی
نوشته داود بختیاری
┄┅┅┅┅❀💠❀┅┅┅┅┄
خاطرات محو شدند. زمستان گذشت و بهار بدون هیچ رنگ و بویی آمد. بهار سال شصت و شش بیگاری پشت بیگاری. تازه از شر توالت ها خلاص شده بودم که نوبت تمیز کردن محوطه بین بند سه و چهار شد. صد و بیست نفر کنار هم ردیف مینشستیم و با کف دست زمین را جارو کشیدیم. مثل ملخها خار و خاشاک پر از تیغ را میکندیم و جلو میرفتیم. غروب با دستهای زخم و زیلی و خون آلود برمیگشتیم تو قفسهایمان. بعضی از شبها خسته تر از آن بودم که حتی فکر کنم. نمازم را خواب آلود میخواندم و میافتادم رو پتوام. نصف شب سراسیمه از خواب میپریدم و کف دستهایم را فوت میکردم. سوزش زخمها تا مغز استخوانهای نم کشیده ام فرو می رفت.
- نه خیر این طور نمیشود ...باید دینارهایمان را رو هم بگذاریم و جارو بخریم .... هر کس موافق است دست بالا کند.
با اجازه نگهبان ها سر ماه به جای خمیر و مسواک چند تا جارو خریدیم. کارمان آسان شد. نگهبانها با کابلهاشان همچنان بالای سرمان بودند. فقط کار میتوانست زمان را نفله کند. دلم نمیخواست مثل سگ گله کور دور خودم بچرخم. پیشنهادی را که فرمانده اردوگاه داد
تو هوا زدم. البته تو دلام
- مهندس اسد ...
- بله!
- دلت میخواهد کاری برای اردوگاه انجام بدهی؟
- بله سیدی ... حتما ... ببینم.
- اول محوطه بین بند سه و چهار را صاف و هموار کن ... دوم حوضی وسط این دو بند بساز
این پیشنهاد هم نفع داشت و هم ضرر. نفع اش:
- دوری از بیگاری و سرگرمی به مدت ۹ ماه. کم شدن آزار و اذیت نگهبانها. بهبود در جهت نظافت محوطه. استفاده از آب حوض برای وضو و کارهای دیگر.
ضررش: مکانی برای شکنجه بچه ها در سرمای زمستان بود.
با آن حال [ساخت حوض را] قبول کردیم. منتی بود بر سر عراقی ها. دستپاچه نشدم و کلاس گذاشتم.
- سیدی باید طرح تهیه کنیم ... این کار یک کار تخصصی است ... رو حساب و کتاب است .... پیشنهاد را تو تمام اردوگاه مطرح کنید .. هر کس هر طرحی داشت به فرمانده اردوگاه بدهد.
بند ما یعنی بند سه، آسایشگاه ۹ هم طرحی تهیه کرد و به فرمانده اردوگاه داد. ماکت را رو قالب صابون در آوردیم. طرح داش اسدالله قبول شد. چند روز بعد کار را شروع کردیم. وقتی اسم بیل و کلنگ بردم برقاش عراقیها را گرفت. وحشت کرده بودند. میخواستند کار را تعطیل کنند. قبول کردند با دست خالی کار کنیم. از هشت صبح تا دوازده و از دو تا پنج بعد از ظهر کار میکردیم. اسم گروه صد و پنجاه نفرهمان شد، جماعت اسد. جماعت اسد را ردیف میکردیم کنار هم و زمین را با سنگهای کوچکی که از پشت سیم خاردارها پیدا کرده بودند؛ صاف میکردند. بلندیها را میکندند و چاله ها را پر میکردند. همان کاری را که ماشین راه سازی (اسکر پیر) انجام میداد. کار سخت و طاقت فرسایی بود. با آن حال ما لذت میبردیم. مرحله اول دو ماه طول کشید. کار به دلمان ننشست. مرحله دوم را شروع کردیم. تقاضای آجر فشاری کردم. قبول کردند. از کارمان راضی بودند. فهمیده بودند اهل کار هستیم و خطری برایشان نداریم. پنجاه تا آجر تحویل گرفتم. بچه ها را به سه گروه تقسیم کردم. گروه اول سنگ و کلوخها را با دست جمع میکردند، گروه دوم زمین را با آجرها ماله میکشیدند و گروه سوم زمین صاف شده را میکوبیدند.
•┈••✾○✾••┈•
ادامه دارد
#مردی_که_خواب_نمیدید
کانال حماسه جنوب/ ایتا
@defae_moghadas
◇◇ حماسه جنوب ◇◇
🍂