♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♡♤♡♧♡♧
♤♡♤
♤
#ࢪݦٵن ٵכݦ ۅ حۅٵ📓
#ٵݦێࢪ مھد - ݦٵࢪٵݪ🎎
#ݐٵࢪٺ⁹² ↯↻
رضوان - اجازه هست ؟ مامان برگشت و نگاهش کرد . رضوان لبخند به لبه سرش رو از پشت مامان کج کرد و رو به من گفت رضوان - می شه بیام تو ؟ هنوز چادرش رو در نیورده بود . با شال سبز زیر چادرش خوشگل تر شده بود . چشمای سبز روشنش بدجور با رنگ شالش هماهنگ بود یاد چشمای امیر مهدی افتادم . رنگ چشماش سبز تیره بود . به قدری تیره که گاهی حس می کردم مشکیه . ولی با دیدن رنگ مشکی متوجه می شدی بین رنگ چشماش و رنگ مشکی تشابهی وجود نداره . با تکون دادن سرم به رضوان اجازه ی ورود دادم و به احترامش نشستم . با همون لبخندش وارد شد و نشست رو به روم . مامان هم در اتاقم رو بست و رفت . رضوان دستام رو گرفت تو دستاش و زل زد تو چشمام . رضوان - چی شده ؟ نگاهش کردم ، چی می گفتم ؟ مگه دردم رو میة و خودش به کسی که دوست داشت رسیده بود . با بالا انداختن سرم گفتم که چیزی نیست خودش رو کمی به جلو کشید . رضوان - چرا انقدر آشفته ای مارال ؟ چی شده که مامانت با نگرانی زنگ زد به ما و گفت بیایم اینجا ؟ می گفت حالت خوب نیست . با بی حوصلگی لب باز کردم . من - چیز خاصی نیست رشوان - همون که چیز خاصی هم نیست رو برام بگو . من - حوصله ندارم - رضوان - چرا اینجوری شدی مارال . تو آنقدر کم حوصله نبودی ! اینجوری ساکت نبودی ! آروم گفتم . من - شدم دیگه . رضوان - چرا ؟ من نمی دونم......
#ٵכٵݦھ כٵࢪھ ....🖋
#حٺݦٵ ݕڂۅن ݕٵنۅ🖇
#ݐێݜنھٵכ ۅێڙہ ٵسٺٵכ ✌️😁
ڪݐێ؟!نھ ڄٵنݦ:)
پآࢪت اولمونھ↯↻
[
https://eitaa.com/dogtaranbehsti/13707 ]
〖🌸•
@dogtaranbehsti🍭〗
❥ . . 🌱כڂـ🌸ـٺـࢪٵن ݕـ🍓ـــہـــ🍬ـݜٺێ
♢
♧♢♧
♢♧♢♧♢♧
♧♢♧♢♧♢♧♢♧
♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧
♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢
♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♢
♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♧♢♧♢