♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♡♤♡♧♡♧
♤♡♤
♤
#ࢪݦٵن ٵכݦ ۅ حۅٵ📓
#ٵݦێࢪ مھد - ݦٵࢪٵݪ🎎
#ݐٵࢪٺ ۲۴۳↯↻
سری تکون داد و من با این تأییدش چشم چرخوندم برای خداحافظی با طاهره خانوم . که ندیدمش . رو به نرگس گفتم . من - ببخشید مزاحم شدیم نرگس لبخندی زد و نرگس - مزاحم چیه ؟ اینجا خونه ی خودتونه ، بازم از این کارا بکنین . رضوان هم با گفتن " اینبار نوبت توئه " دست پیش برد برای خداحافظی . همون موقع امیر مهدی پرسید . امیر مهدی - میان دنبالتون ؟ رضوان سریع جواب داد .
A.COM رضوان - نه . خودمون می ریم - امیر مهدی - صبر کنین . من می رسونمتون رضوان نیم نگاهی به من انداخت که با بالا انداختن ابرو بهش فهمونم قبول نکته . رضوان – نه آقای درستکار مزاحم شما نمی شیم . راه دور نیست . الان هم که هوا خوبه . همون طاهره خانوم با سیتی حاوی یه کاسه بزرگ آش رسید و گفت . طاهره خانوم - چی خوبه ؟ رضوان - به اقای درستکار گفتم هوا خوبه و نمی خواد زحمت بکشن ما رو برسونن طاهره خانوم سری بالا انداخت . طاهره خانوم – نه مادر - زحمت نیست که . افطار که نموندین منم دلم طاقت نمیاره از این آش نخورین . با این کاسه آش هم که نمی تونین راحت برین خونه ! در ضمن مارال جان افت فشار داره . ممکنه حالش بد بشه . با این حرفش امیرمهدی سریع رفت به اتاقش و چند ثانیه بعد با سوییچ ماشینش اومد بیرون . خداحافظی کردیم و پشت سر امیر مهدی به سمت ماشین رفتیم . هر دو عقب نشستیم . به منزله ی خداحافظی آخر ، دستی برای نرگس تکون دادیم و ماشین راه افتاد . هر سه ساکت بودیم . جز صدای ماشین و بعضا ماشین های دیگه که از کنارمون رد می شدن صدای دیگه ای شنیده نمی شد...
#ٵכٵݦھ כٵࢪھ ....🖋
#حٺݦٵ ݕڂۅن ݕٵنۅ🖇
#ݐێݜنھٵכ ۅێڙہ ٵسٺٵכ ✌️😁
ڪݐێ؟!نھ ڄٵنݦ:)
پآࢪت اولمونھ↯↻
[
https://eitaa.com/dogtaranbehsti/13707 ]
〖🌸•
@dogtaranbehsti🍭〗
❥ . . 🌱כڂـ🌸ـٺـࢪٵن ݕـ🍓ـــہـــ🍬ـݜٺێ
♢
♧♢♧
♢♧♢♧♢♧
♧♢♧♢♧♢♧♢♧
♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧
♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢
♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♢
♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♧♢♧♢