♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤ ♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤ ♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤ ♤♡♤♡♤♡♤♡♤ ♡♤♡♧♡♧ ♤♡♤ ♤ ٵכݦ ۅ حۅٵ📓 مھد؁ - ݦٵࢪٵݪ🎎 ۲۴۷↯↻ مامان لبخندی زد . مامان - عوضش حسابی ثواب می کنم . رضوان - مامان سعیده خیلی ماهی . و بلند شد و رفت مامان رو بغل کرد . نگاهشون کردم و دل خوشی داشتنا ! اینم عروس خود شیرین ما . که البته انقدر خوب بود که این خودشیرینیش دل آدم رو نزنه . نگاهم رو دوختم به تلویزیون و سریال مخصوص شبهای ماه رمضونش • و یکی تو ذهنم با تمسخر گفت " یادته می گفتی آخرین دیدار با امیر مهدیه ؟ دیدی هیچی دست تو نیست و هر چیزی در قدرت خداست . باز هم امیر مهدی رو می بینی لبخندی زدم . زیر لب گفتم " قربونت برم خدا جون که راه به راه به فکر دل بدبخت منی " *** هنوز مثل قبل جون نگرفته بودم با اینکه به زور مامان و بابا کمی غذا می خوردم . از صیح رضوان اومده بود کمک مامان و دائم به من تشر می زد که کمتر خودم رو خسته کنم که شب ، وقتی مهمونا اومدن ضعف نکنم بهم هشدار هم داده بود که سر به سر امیرمهدی نذارم و هر چی گفت لج نکنم منم برای حرص دادنش شونه ای بالا می نداختم و می گفتم " حالا ببینم چی می شه " بنده ی خدا هي جوش می زد که همه چی اونجور که می خواد پیش بره و این افطاری بشه وسیله ی خیر و خواستگاری . کلی به مامان کمک کرد و منم پا به پاش کمک کردم . دلم نیومد اونا کار کنن و من برم استراحت . بهشون قول دادم هر وقت خسته شدم و ضعف کردم دیگه کاری نکنم . به ساعت قبل از اومدن مهمونا هم رفتم اتاقم و خوابیدم تا سر حال بشم . وقتی بیدار شدم ، پدر و مادر و برادر رضوان اومده بودن ، صدای بابا و مهرداد هم می اومد و نشون می داد همه آماده هستن برای استقبال از خونواده ی درستکار . بیست دقیقه ای تا اذان بیشتر نمونده بود . سریع بلند شدم و به سمت کمد لباسام رفتم .... כٵࢪھ ....🖋 ݕڂۅن ݕٵنۅ🖇 ۅێڙہ ٵسٺٵכ ✌️😁 ڪݐێ؟!نھ ڄٵنݦ:) پآࢪت اولمونھ↯↻ [ https://eitaa.com/dogtaranbehsti/13707 ] 〖🌸•@dogtaranbehsti🍭〗 ❥ . . 🌱כڂـ🌸ـٺـࢪٵن ݕـ🍓ـــہـــ🍬ـݜٺێ ♢ ♧♢♧ ♢♧♢♧♢♧ ♧♢♧♢♧♢♧♢♧ ♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧ ♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢ ♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♢ ♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♧♢♧♢