♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♤♡♤♡♤♡♤♡♤
♡♤♡♧♡♧
♤♡♤
♤
#ࢪݦٵن ٵכݦ ۅ حۅٵ📓
#ٵݦێࢪ مھد - ݦٵࢪٵݪ🎎
#ݐٵࢪٺ۲۵۷ ↯↻
رضوان - دیشبهه دیدیم چقدر مواظبي ! شونه ای بالا انداختم . من - حالا که اتفاقی نیفتاده . آهی کشید . رضوان - أره . البته به لطف نرگس و امیر مهدی و البته تغییر مسیر ماشین . من - چطور ؟ بلند شد و رو به روم دست به سینه ایستاد . رضوان - توکه مات و مبهوت ماشين پويا شده بودی , تکون هم نمی خوردی . ما هم دارشتيم جیغ می زدیم . مهرداد می خواست بیاد طرفت که دید اوتا لباست رو گرفتن کشیدن , برای همین کمی عقب کشیده شدی و ماشین هم به مقدار مسیرش رو کج کرد که بهت نخورد . کمکم کرده بودن ؟ یا بهتر بگم کمکم کرده بود ! اوتم کی ، امیرمهدی ! لبخندی روی لبام نشست . با توجه به اینکه می دونستم طرز فکر و اعتقاداتش چه جوریه اعتراف می کردم خیلی پیشرفت کرده ! لباسم رو گرفته و کشیده بود وای خدا ! امیر مهدی ای که تو هواپیمای سقوط کرده حتی حاضر نبود لباسم رو بگیره كجا و این امیر مهدی کجا ؟ برای خطر از سرم گذشته باید شکرانه می دادم با این پیشرفت قابل ملاحظه و دور از انتظار امیر مهدی ؟ رضوان - به چی می خندی ؟ لبخندم ناخواسته بیشتر شد . یعنی نمی دونست به چی فکر می کنم ؟ رضوان - مثل اینکه خوشت اومده طرف ، دست زده به لباست ؟ من - می شه نخندید ؟ رضوان - خداییش نه . من - من و این همه خوشبختی محاله .. رضوان – چیکار کردی این بنده ی خدا انقدر جهش داشته ؟...
#ٵכٵݦھ כٵࢪھ ....🖋
#حٺݦٵ ݕڂۅن ݕٵنۅ🖇
#ݐێݜنھٵכ ۅێڙہ ٵسٺٵכ ✌️😁
ڪݐێ؟!نھ ڄٵنݦ:)
پآࢪت اولمونھ↯↻
[
https://eitaa.com/dogtaranbehsti/13707 ]
〖🌸•
@dogtaranbehsti🍭〗
❥ . . 🌱כڂـ🌸ـٺـࢪٵن ݕـ🍓ـــہـــ🍬ـݜٺێ
♢
♧♢♧
♢♧♢♧♢♧
♧♢♧♢♧♢♧♢♧
♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧
♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢
♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♢
♧♢♧♢♧♢♧♢♧♢♧♧♢♧♢♧♧♢♧♢