بر گی از تاریخ اسلام 👇🌹سرگذشت خواندنی سلمان فارسی: «قسمت چهارم» 🏇🏻 یک روز، آنقدر غرق پرسش هایم شدم که وقتی به خودم آمدم، نزدیک غروب بود. با عجله به خانه برگشتم. پدرم از این که دیر کرده بودم ناراحت شده بود و سرزنشم کرد؛ چرا که پدرم به من خیلی علاقه مند بود و دوست داشت جانشین او بشوم. 🌱از آن روز پدرم مرا کم تر بیرون می فرستاد تا این که موقع جمع کردن محصولات فرا رسید. 🔘 آن سال چون سال پرباری بود و محصول، فراوان، پدرم ناچار شد بخشی از سرکشی ها و جمع آوری مالیات ها را به من بسپارد و خوش حال بودم که می توانم به بخش های دیگر شهر و مناطق مختلف سرکشی کنم. 🌱 روزی در آخرین نقطه از زمین های کشاورزی، ساختمانی متفاوت توجهم را جلب کرد 🔘 پرس و جو کردم گفتند آن ساختمان، محل عبادت مسیحیان است. آن جا اطلاعاتی درباره مسیحیت پیدا کردم. 🌱یک روز کارهایم را سریع انجام دادم تا به سوی آن ساختمان بروم. کنار ساختمان که رسیدم، صدای سرودی جمعی به گوشم رسید. 🔘 سرود، به زبان متفاوتی بود و معنای خیلی از کلماتش را نمی فهمیدم، ولی چنان معنوی و زیبا بود که بر دلم نشست و حتی چند قطره اشک از چشمانم جاری شد. 🌱آن روز برای اولین بار در آن عبادتگاه، انسانی آگاه را یافتم که حاضر بود با مهربانی و سعه صدر به پرسش هایم پاسخ دهد. 🔘از او پرسیدم: « چند آفریدگار داریم؟ آن ها چه نسبتی با آتش مقدس دارند؟» 🌱گفت: «آفریدگار همه ما یکی است ... آتش، یک انحراف است که در دین زرتشت ایجاد شده است». 🔘 گفتم: «یعنی دین حق، دین مسیح است؟» 🌱گفت: « خداوند پیامبران گوناگونی مثل نوح و زرتشت و موسی (ع) را فرستاده که آخرین آن ها عیسی (ع) است». 🔘گفتم: «او همان سوشیانت است که زرتشت درباره اش سخن گفته؟» 🌱گفت: «من از سوشیانت اطلاعی ندارم، ولی با مطالعه کتاب مقدس ما، انجیل، می توانی با عیسی ناصری (ع) و پیامبر بعد از او که آخرین پیامبر خداست، آشنا شوی». ادامه دارد ... تدوین ک سید محمد حسین مرکبی