- ندبه رو میخونیم و میایم ان شالله.
- مواظب باشید.
- چشم.
اینجایی که اقامت داریم یک زائرسرای سازمانی است که از محل کار حاج مرتضی
گرفتهایم، یک سوییت دوخوابه شش نفره؛ یک اتاق مال ماست و یک اتاق مال حاج
مرتضی و خانوادهاش، خیلی راحت نیستم اینجا؛ ولی بهتر از اتاقهای کوچک هتل
است.
همان وقت علی که آماده شده از اتاقشان بیرون میآید و میگوید: من رفتم حرم.
راضیه خانم با تعجب میگوید: تو دیگه کجا؟
میایستد کنار حامد و خیلی بیتفاوت میگوید: حرم دیگه! با حامد ندبه رو
میخونیم و میایم.
راضیه خانم چشم غره میرود که: آقاحامد با خواهرش میره.
علی جا میخورد، گویی درجریان نبوده؛ سرش را پایین میاندازد و میگوید: ببخشید،
حواسم نبود، تنها میرم.
حامد معلوم است بین دوراهی مانده؛ میدانم نمیخواهد مانع رفتن من بشود، از
طرفی نمیتواند بگذارد شب تنها بروم؛ کمی این پا و آن پا میکند، بعد سر تکان
میدهد که: بریم.
منکه ابدا حاضر به عقب نشینی نیستم، محکم چسبیدهام به حامد! علی بیچاره
هم کاملا خاضع و تسلیم، چند قدم عقبتر پشت سرمان میآید و ساکت است؛ این
#ادامہ_دارد........
#نویسنده_فاطمه_شکیبا
#اللهمعجللولیڪالفرج