آن روز همین که رسید خانه (دو ماه از ازدواجمان گذشته بود) در روکه، باز کرد چشمم افتاد به مصطفی شروع کردم به خندیدن. مصطفی پرسید : +چرا می‌خندی ؟  من که چشم‌هایم از خنده به اشک نشسته بود گفتم: _«مصطفی تو کچلی … من نمی‌دانستم! » 🌱 ازبس که خوش اخلاق بود تاحالاچندان به ظاهرش توجه نکرده بودم!😊