امتحان های دی نزدیک بود. شالم رو سر کردم تا برم پیش عاطفه‌، خواستم پنجرہ رو ببندم که دیدم امین تو حیاط نشسته، مشغول کتاب خوندن بود... با صدای سوت کسی سرم رو بلند کردم، پسر همسایه بود، شمارہ داد قبول نکردم، دست از سرم برنمیداشت باید به شهریار، برادرم میگفتم! با حالت بدی گفت : ــ کیو دید میزنی؟! با اخم صورتم رو برگردوندم، امین سرش رو بلند کرد و با تعجب نگاهم کرد،نفسم بند اومد،مطمئن بودم رنگم پریدہ! بلند شد و سمت چپ رو نگاہ کرد!با دیدن پسر همسایه اخم کرد و دوبارہ مشغول کتاب خوندن شد، اما چند لحظه بعد با عصبانیتکتاب رو پرت کرد زمین! سریع پنجرہ رو بستم،زبونم تلخ تلخ بود، به زور نفس عمیقی کشیدم، میمیری از اون بالا نگاهش نکنی؟! حتما فکرکردہ با اون پسرہ بودم! با صدای شکستن چیزی دوییدم سمت پنجرہ، چند لحظه بعد صدای همهمه اومد، با ترس رفتم تو کوچه، چندنفر جلوی دیدم رو گرفته بودن، از بین صداها، صدای امین رو تشخیص دادم! با نگرانی رفتم جلو، خاله‌فاطمه بازویامین رو گرفته بود و میکشید بقیه پسرهمسایه رو گرفته بودن، عاطفه با ترس داشت نگاهشون میکرد رفتم کنارش. ــ چی شدہ؟! عاطفه برگشت سمتم... ــ هانیه چی‌کار کردی......؟! با تعجب گفتم : ــ من؟! من چی‌‌کار کردم.....؟! مادرم با عجله اومد سمتمون و گفت : ــ امین دارہ دعوا میکنه...؟! خاله فاطمه امین رو هل داد داخل حیاط، عاطفه دویید سمت امین، مادرم رفت کنارشون... قرار بود همیشه جلوی امین اینطوری باشم کی قرار بود بتونم مثل آدم رفتار کنم؟!خواستم برم داخل خونه که صدای کسی باعث شد برگردم! ــ یه شمارہ دادم قبول نکردی تموم شد رفت... واسه من آدم میفرستی؟! جوابی ندادم...! دوبارہ داد کشید : ــ هوی با توام! با عصبانیت برگشتم سمتش خواستم چیزی بگم که امین اومد جلوی در ــ صداتو برای کی بالا بردی؟! بدون توجه بهش با عصبانیت گفتم : ــ آقای حسینی من خودم زبون دارم! با بهت نگاهم کرد، چرا احساس میکردم دلخورہ به جای آقا امین گفتم آقای حسینی؟! همسایه‌ها پسر رو کشیدن کنار، رفتم سمت امین : ــ من متاسفم... باید به خانوادم اطلاع میدادم تا اینطوری نشه...! سرشو انداخت پایین پوزخندی زدو آروم گفت : ــ یه دختربچه بیشتر نیستی! سرش رو بلند کرد و زل زدم تو چشم هام! قلبم داشت میزد بیرون نگاهش به قدری برندہ بود که تمام بدنم رو به لرزہ انداخت انگار نگاهش با چشم های من درحال دوئل بودن و این نگاہ من بود که تو این جنگ نابرابر کم آورد و خیرہ زمین شد... ــ هانیه کاش میفهمیدی من امینم نه آقای حسینی... خدایا قلبم دیگه توان نداشت گفت هانیه و رفت، من رو به چالش سختی کشوند از اون روز ماجرا شروع شد... به قَلَــــم لیلی سلطانی