#من_با_تو
#قسمت_هفتم
با خستگی نگاهم رو از ڪتاب گرفتم.
ــ عاطے جمع ڪن بریم دیگہ مخم نمیڪشہ
سرش رو تڪون داد،از ڪتابخونہ اومدیم بیرون و راهے خونہ شدیم.
رسیدیم جلوی درشون، مادرم و خالہ فاطمہ رفتہ بودن ختم،قرار شد برم خونہ عاطفہ اینا، عاطفہ در رو باز ڪرد،
وارد خونہ شدیم خواستم چادرم رو دربیارم ڪہ دیدم امین تو آشپزخونهس،
حواسش بہ ما نبود،سر گاز ایستادہ بود و آروم نوحہ میخوند!
ــ ارباب خوبم ماہ عزاتو عشقہ
ارباب خوبم پرچم سیاتو عشقہ
چرا با این لحن و صدا مداح نمیشه!؟
خودآگاہ با فڪر یہ روضہ دونفرہ با چای و صدای امین لخند نشست روی لبم!
عاطفہ رفت سمتش.
ــ قبول باشہ برادر!
امین برگشت سمت عاطفہ خواست چیزی بگہ ڪہ با دیدن من خشڪ شد سریع بہ خودش اومد از آشپزخونہ بیرون رفت!
سرم رو انداختم پایین،بہ بازوهاش نگاہ نڪردم!
عاطفہ بلند گفت :
ــ خب حالا دختر چهاردہ سالہ!
نخوردیمت ڪہ یہ تیشرت تنته!
روی گاز رو نگاہ ڪردم،املت میپخت،گاز رو خاموش ڪردم عاطفہ نگاهی بہ گاز انداخت و گفت :
ــ حواسم نبود روزہس!
ــ چیز دیگہای نیست بخورہ؟
ــ چہ نگران داداش منی!
با حرص ڪوبیدم تو بازوش،از تو یخچال یہ قابلمہ آورد،گذاشت رو گاز...
ــ اینم آش رشتہ...
نگرانیت برطرف شد هین هین؟
ــ بیمزہ!
امین سر بہ زیر از اتاق بیرون اومد پیرهن آستین بلندی پوشیدہ بود،زیر لب سلام ڪرد و سریع رفت تو حیاط!
عاطفہ مشغول چیدن سینی افطارش شد،چند دقیقہ بعد گفت :
ــ بیین عاطے جونت چہ ڪردہ!
نگاهے بہ سینے انداختم با تعجب بہ آش رشتہای ڪہ روش با ڪشڪ نوشتہ بود یامحمدامین نگاہ ڪردم!
ــ این چیہ؟!
ــ از تو ڪہ آب گرمے نمیشہ خودم دست بہ ڪار شدم!
سینے رو برداشت و رفت حیاط امین روے تخت نشستہ بود و قرآن میخوند،
سینے رو گذاشت جلوش.
ــ امین ببین هانیہ چقدر زحمت ڪشیدہ!
با تعجب نگاهش ڪردم بیتوجہ بہ حالت صورتم بهم زبون درازی ڪرد دوبارہ گفت :
ــ هانے باید یادم بدی چطور
با ڪشڪ رو آش بنویسم....!
انگشت اشارہ م رو بہ نشونہ تهدید ڪشیدم زیر گلوم یعنے میڪشمت!
با شیطنت نگاهم ڪرد و رفت داخل،خواستم دنبالش برم ڪہ امین صدام ڪرد : ــ هانیہ خانم!
لبم رو بہ دندون گرفتم،برگشتم سمتش،سرش سمت من بود اما نگاهش بہ زمین،حتما با خودش میگفت چراغ سبز نشون میدہ! بمیری عاطفہ!
ــ ممنون لطف ڪردید!
مِن مِن كنان گفتم :
ــ ڪاری نڪردم... قبول باشہ!
دیگہ نایستادم و وارد خونہ شدم،از پشت پنجرہ نگاهش ڪردم،زل زدہ بود بہ ڪاسہ آش و لبخند عمیقے روی لبش بود!لبخندی ڪہ برای اولین بار ازش میدیدم و دیدم همراہ لبخندش لب هاش حرڪت ڪرد
به: یامحمدامین!
به قَلَــــم لیلی سلطانی