•🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸°∞°❀🌸❀ •🌸°∞° •🌸° ✨﷽✨ ♥️ ✍ دوست عزیز کپی و ارسال رمان به کانالها و گروها و پیویتون حرااامه❌ سر از،سجده برداشتم و دستم به سمت آسمون بلند کردم، أَسْتَغْفِرُ اللّٰه الَّذِي لَاإِلٰهَ إِلّا هُوَ الْحَيُّ الْقَيُّوْمُ الرَّحْمانُ الرَّحِيمُ بَدِيعُ السَّماواتِ وَالْأَرْضِ مِنْ جَمِيعِ ظُلْمِي وَجُرْمِي وَ إِسْرافِي عَلَىٰ نَفْسِي وَأَتُوبُ إِلَيْهِ.۱ سعی کردم صدای گریه م بیرون نره، خدایا تو به حق مظلومیت امیرالمؤمنین، به حق پهلوی شکسته ی حضرت زهرا سلام الله علیها و فرزندان پاک و مطهرش، از سر تقصیراتم بگذر، تو میخواستی بهم نشون بدی راه رو اشتباه میرم و حالا فهمیدم. لٰا اِلٰهَ الّا انت سُبحٰانکَ إنّی کُنتُ مِن الظّالِمین. خدا تو پاکی، ولی من به خودم ظلم کردم، حواسم نبود که شیطان هر لحظه منتظر غفلت منه! خدایا منو ببخش و کمک کن عشق زهرا من رو از راه تو دور نکنه، چرا که تو عشق حقیقی و اصلی منی! من اگه زهرا رو دوست دارم برای رسیدن به توعه! پس کمک کن راه رو درست برم، مبادا عشق زهرا باعث بشه از تو که خالقمی دور بشم! خدایا قول میدم دیگه پیامی ندم و چیزی نگم، این عشق و علاقه رو تو دلم نگه میدارم و بقیه ی کارها رو به خودت میسپارم. فردا صبح میرم اگه صلاحه و با زهرا خوشبخت میشم همه چی ختم بخیر بشه اگه نه.... گفتنش برام سخته ولی برای من رضایت خدا مهمتره، ادامه دادم - اگه صلاح نیست خودت علاقه ش رو از دلم بیرون کن. دوباره به سجده رفتم و از اینکه خدا اشتباهم رو بهم فهموند خدارو شکر کردم. صبح زود از همه خداحافظی کردم و راه افتادم، در طول مسیر یه سخنرانی که درباره ی متوسل شدن به امام زمان علیه السلام بود رو روشن کردم و گوش کردم - هر جا گرفتار شدی برو در خونه ی امام زمانت، مگه امام زمان نداری که میری سراغ کس دیگه!! بچه دار نمیشی؟ همسر خوب میخوای؟ قرض داری؟ به گناه آلوده شدی؟؟؟ هر دردی داره برو به امام زمانت بگو!! امام زمان پدر مهربون هممونه چرا ازش غافل شدیم؟ چرا اونقدر تو زندگی غرق شدیم که مولای خودمون رو فراموش کردیم؟ دارم میگم جوونا، بزرگترا هر جا گرفتار شدی دستت رو جلوی مولای خودت دراز کن، ازش کمک بخواه، جای دیگه نرو. جوونا قسم میخورم حضرت جواب میده، باور کنین بیشتر از پدر و مادرتون دوستتون داره و دلسوزتونه! بهش اعتماد کنین یه لحظه دیدم صورتم خیس اشکه! تو دلم گفتم یا صاحب الزمان دارم میرم، هیچ کاری از دستم برنمیاد. در حقم پدری کن و مشکلم رو حل کنن، اگه صلاحه امروز همه چی جور بشه! نزدیک جایی که زهرا تصادف کرده بود رسیدم، با یادآوری اون روزها به قلبم فشار اومد، زیر لب صلواتی گفتم و وارد روستای کیمَره شدم. نزدیک درشون که رسیدم، شماره ی حمید رو گرفتم و بهش گفتم که من رسیدم و اگه اشکال نداشته باشه میخوام زهرا رو ببینم. حمید هم گفت که باهم بیرونن و الان برمیگردن. تسبیح دلربایی که زهرا بهم داده بود رو تو دستم گرفتم شروع به گفتن ذکر " یا صاحب الزمان ادرکنی یا صاحب الزمان اغثنی " کردم. سرم رو بالا آوردم و با دیدنش قلبم بیقراری کرد، آب دهنم رو به سختی قورت دادم نمیدونم اگه من رو ببینه عکس العملش چیه! نزدیک ماشین که شد همون جا ایستاد‌ حمید و خانمش به داخل رفتن تا بتونم با زهرا حرف بزنم. از ماشین پیاده شدم و نزدیکش رفتم. __________________________________________ ۱.آمرزش می‌جویم از خدا که معبودی جز او نیست، زنده و پاینده، بخشنده و مهربان، پدیدآورنده آسمان‌ها و زمین، از همه ستم‌ها و جرم و زیاده روی‌ام بر خودم و به سوی او باز می‌گردم." ♥️پارت‌اول‌رمان‌ عاشقانه ‌💕👇 https://eitaa.com/eshgheasemani/74667 .... 🚫 •••┈✾~🍃♥️🍃~✾┈••• ┄•●❥ @eshgheasemani •🌸° •🌸°∞ •🌸°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞°❀🌸❀°∞°🌸•°∞‌