😍 همه خسته و گرسنه بودند. پدرم کنار ما بود باشد و به طرفم آمد طوری نگاهم کرد که فهمیدم حرفی دارد.. نشست رو به رویم صدایش را صاف کرد و آرام گفت: روله برویم خانه و کمی وسیله بیاوریم؟؟ سرم را تکان دادم و محکم گفتم: برویم من آماده ام. پدرم می دانست نمیترسم😁 زن ها همه با تعجب نگاهم می کردند خندیدم و گفتم: نترسید قول می‌دهم با آذوقه برگردم فقط شما مواظب خودتان باشید😉😊 معطل نکردم با پدرم دوتایی راه افتادیم از پشت تپه ها آرام آرام ب روستا نزدیک شدیم. باید از کنار رود رد می شدیم خمیده خمیده میرفتیم تا مبادا ما را ببینند... همه جا ساکت بود خبری از سربازهای عراقی نبود.. صدای پرنده ها از توی مزرعه می آمد به چپ و راست نگاه می کردیم و قدم قدم پیش می رفتیم. گاهی کنار تخته سنگی می ایستادیم و جلو را نگاه می کردیم. اولین خانه های آوه زین رسیدیم روستا ساکت بی سروصدا بود. انگار عراقی‌ها تو روستا نبودند♀ کمی به اطراف نگاه کردم مثل قبرستان ساکت و آرام بود همه چیز عوض شده بود. لباس های زن همسایه هنوز کنار چشمه بود. چند تا لنگه کفش لاستیکی هم دور اطراف افتاده بود صدای قورباغه ها🐸 گوشم را آزار میداد فقط صدای آن ها می آمد. خانه مان را دیدم توی سر زدم انگار گرد مرگ روی همه چیز پاشیده بودند با حسرت به آن نگاه کردم و با خودم گفتم: بی صاحب شده خانه عزیزمان شروع کردم زیر لبی خواندن، اشکی را که از گوشه چشمانم جمع شده بود پاک کردم😢 در خانه چهار طاق باز بود رفتیم تو کمی آرد برنج و نمک و روغن برداشته تا بتوانیم غذای درست کنیم همه را توی کیسه گذاشتیم و روی کول انداختیم. دوباره توی خانه چرخی زدم و مشغول نگاه کردن دیوار ها و اتاق ها شدم، پدرم که دید دارم دور خودم میچرخم گفت: فرنگیس، بس است زود باش میترسم الان سر برسند چه کار داری می کنی تو؟؟ روله!!! روی دیوار ها دست کشیدم و با خودم گفتم شما را پس میگیریم ‌گذارم خانه ما دست عراقی‌ها باقی بماند..😔