هورا... سجاد چندبار آب روی صورتش ریخت. جلوی آینه ایستاد. برای خودش شکلک درآورد و خندید. دوباره یک مشت آب روی صورتش پاشید. مسواکش را برداشت. زیر آب گرفت. دندان‌هایش را مسواک کرد. مسواک را چندبار آب کشید. مسواک را سر جایش گذاشت. توی دستش مایع دستشویی ریخت. دستانش را به هم مالید. انگشتانش را حلقه کرد و از توی حلقه فوت کرد. حباب‌ها توی هوا پرواز کردند. سجاد ریز خندید. چندتا حباب دیگر درست کرد. مامان پشت در دستشویی صدا کرد:«سجاد چندبار صدات کردم پسرم نمی‌خوای بیای بیرون؟ آب رو چرا نمی‌بندی؟» سجاد دستش را زیر شیر آب گرفت. تند جواب داد:«اومدم... اومدم» شیر آب را بست و از دستشویی بیرون آمد. مادر سر تکان داد و گفت:«چندبار باید بگم نباید اینقدر آب رو باز بذاری پسرم؟» سجاد به طرف اتاق رفت و جواب داد:«داشتم دستام رو می‌شستم» مادر چیزی نگفت و به آشپزخانه رفت. صبح روز بعد سجاد از خواب بیدار شد. به دستشویی رفت. شیر آب را باز کرد تا دست و صورتش را بشوید. اما خبری از آب نبود. چند بار شیر آب را باز و بسته کرد. از دستشویی بیرون آمد. به طرف آشپزخانه رفت. مادر میز صبحانه را چیده بود. کنار مادر ایستاد و گفت:«مامان من می‌خواستم دست و صورتم رو بشورم اما آب نمیاد!» مادر لبخند زد و گفت:«بله از صبح زود آب قطع شده» لب‌های سجاد آویزان شد. مادر دست روی شانه‌ی سجاد گذاشت و گفت:«نگران نباش خیلی زود آب میاد حالا بشین صبحانه بخور» سجاد روی صندلی نشست. مادر نان را جلوی سجاد گذاشت و گفت:«چرا نمی‌خوری؟» سجاد لب‌هایش را جمع کرد و گفت:«برام چایی نریختید» مادر کره را روی نان مالید و گفت:«اب نداریم که چایی بذارم عزیزم» سجاد ابروهایش را توی هم کرد و گفت:«من بدون چای شیرین نمی‌تونم صبحونه بخورم» مادر لقمه‌ی کره و مربا را به طرف سجاد گرفت و گفت:«فعلا باید تا اومدن آب صبر کنیم» سجاد آهی کشید و لقمه را گرفت. وقتی داشت لقمه را توی دهانش می‌گذاشت کمی مربا روی دستش ریخت. بلند شد به طرف ظرفشویی رفت. روی پنجه‌ی پایش ایستاد. شیر آب را باز کرد. با لب‌های آویزان کنار مادر ایستاد و گفت:«آب که نیست چطوری دستم رو بشورم؟» مادر دستمال را از روی میز برداشت و گفت:«فعلا باید با دستمال پاکش کنی!» سجاد دستش را پاک کرد و گفت:«بازم انگشتام به هم می‌چسبه!» مادر ریز خندید و گفت:«باید تحمل کنی پسرم» سجاد یک دفعه از جا پرید. آرام گفت:«مامان من باید برم دستشویی!» مادر لب‌هایش را به هم فشرد و گفت:«ولی آب نیست!» سجاد بغض کرد و گفت:«نمی‌تونم صبر کنم شلوارم خیس می‌شه!» مادر دستی بر سر سجاد کشید و گفت:«یه بطری آب هست می‌تونی باهاش کارتو انجام بدی؟» سجاد روی صندلی نشست و گفت:«نه صبر می‌کنم تا آب بیاد» مادر چیزی نگفت. سجاد چند لقمه دیگر هم خورد. از جایش بلند شد. بالا و پایین پرید و گفت:«مامان مامان دیگه نمی‌تونم، بطری آبی که گفتین کجاست؟» مادر بطری آب را به سجاد داد. سجاد به طرف دستشویی دوید. وقتی از دستشویی بیرون آمد سفره‌ی گِل‌بازی‌اش را پهن کرد. گِلش را از توی کیسه بیرون آورد. مشغول بازی شد. گِل کمی سفت شده بود. گل را توی دستش فشار داد و گفت:«گلم سفت شده باید بهش آب بزنم!» مادر داشت بافتنی می‌بافت. از زیر عینک به سجاد نگاه کرد و گفت:«ولی فعلا آب نداریم!» سجاد گل را توی کیسه گذاشت. بلند شد و گفت:«با این گل نمی‌شه بازی کرد، دستمم گلی شد حالا چیکار کنم؟» مادر بافتنی را کنار گذاشت و جواب داد:«باید صبر کنی تا آب بیاد!» سجاد با چشمان پر اشک جلو رفت و گفت:«قول می‌دم دیگه آب رو زیاد باز نذارم من می‌خوام زودتر آب بیاد!» مادر پیشانی سجاد را بوسید و گفت:«افرین پسرم آب خیلی با ارزشه فقط یکم دیگه هم باید صبر کنیم تماس گرفتم شرکت آب، گفتن خیلی زود درست می‌شه» سجاد بالا و پایین پرید و گفت:«هورا...» 🌸🍂🍃🌸 @fdsfhjk