رخ مهـ🌙ـتاب قسمت_هفدهم - سید تا او را دید بلند شد و با ناراحتی گفت: سلام برای چی اومدی اینجا؟؟! اصلا توقع این حرف را نداشت و با نگرانی گفت: علی واسه چی به من نگفتی بدهکاری اونم این همه؟! - سید با استیصال روی صندلی نشست و گفت: اونقدر این ماجرا مفصله که الان اصلا وقت مناسبی نیست فقط برو خونه... - حرف سید را پدرش قطع کرد و گفت: علی جان وقت اداری تموم شده میگن فردا باید وثیقه رو بیاریم. یکی از فامیل‌های دور طوبی خانم هم اومده قراره خونه رو وکالتی بفروشه و بدهی رو بده. ان‌شاءالله همه چیز درست میشه فقط امشب رو باید صبر کنی... - آه از نهاد مریم بلند شد بغض گلویش را گرفت... - سید نگاهی به او انداخت و آرام نزدیک گوشش گفت: مریم من که اهل گلایه و شکایت جلو جمع نبود...!!! مریم بغضش را فرو خورد... و مثل همیشه مقابل علی تسلیم بود. - سید رو به پدرش گفت: این خواست خود طوبی خانم بوده؟؟ مرتضی جواب داد: آره پسرم بنده ی خدا راضی نیست تو به خاطرش تو دردسر بیفتی... - سید سری به نشانه ی ناراحتی تکان داد و نگاهش به مریم خیره ماند. چقدر توی دلش شرمنده ی نگاه غمگین و پرسشگر مریم بود..‌ - مریم چند قدم عقب رفت و در سکوت علی را دید که می‌رفت و گاهی برمی‌گشت و با لبخندی که شیرینیش قلب مریم را آتش می‌زد از او دور شد... - مرتضی عروسش را رساند خانه ی پدرش و موقع خداحافظی به مریم گفت: نگران نباش دخترم توکل به خدا... علی فردا ان‌شاءالله میاد خونه سلام برسون... - مریم پیاده شد با پدر شوهرش خداحافظی کرد و رفت تو... مادرش که موقع رفتن نتوانست ماجرا را بفهمد، حالا مریم را سوال پیچ می‌کرد و او تمام آنچه را که می‌دانست گفت‌. اما سوال‌های مادرش تمامی نداشت‌. آنقدر دلش می‌خواست بگویید جواب خیلی از سؤال ها را خودش هم دوست دارد بداند... - زینب سرش با مادر بزرگش گرم بود و مریم وقتی پیدا کرد با خودش خلوت کند. توی اتاق سجاده را که انداخت ناخودآگاه یاد صبح افتاد اشک امانش را گرفت و دلتنگ سید شد... - دعا کرد هر چه زود تر گره ماجرای بدهی باز شود و مشکلات سید حل شود... - سجاده را جمع کرد چادر نماز را تا می‌زد که گوشی سید که پدرش به مریم داده بود زنگ خورد... - شماره ناشناس بود... مریم جواب داد... - الو سید علی؟ - الو ؟؟؟! - سید علی چرا حرف نمی‌زنی؟؟! مریم گوشی را قطع کرد... انگار آب یخ روی سرش ریختند... خشکش زد... - صدای دختری جوان که شوهرش را به اسم صدا می‌زد برای مریم شوکه کننده بود... - اما یاد گرفته بود زود قضاوت نکند گوشی را گذاشت روی میز از دست خودش عصبانی شد که چرا حرف نزده بود. کاش می‌پرسید کی بود...! - توی همین فکر بود که دوباره گوشی زنگ خورد دستهای مریم می‌لرزید... - تلفن را برداشت و جواب داد: - الو سید علی؟؟! - الو بفرمایید...من.‌..همسرشون... - تماس قطع شد مریم روی صندلی نشست با دستهایی که همچنان می‌لرزید شماره را گرفت: - دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد.... ... 🖊 کبری کرمی ┈┈•✾🌸✾•┈┈ @ghalbefarhangishahr