چه با خودم می‌برم؟ داغ چقدر داغ است بازار رسیده جان بر لب ای زخم تو بر دلم دست مگذار  بأیِّ ذَنبٍ... فرو ریخت؟ به ناگهان، قلب مادر بأیِّ ذنبٍ... به خون خفت؟ عروسکی زیر آوار ببین چه بازار گرمی‌ست که نقد جان می‌فروشند بهشت شد خون‌بهاتان (فرشته‌ای می‌زند جار) رسیده گویا در این داغ زمانِ بی‌صبری صبر چرا تسلا ندادند؟ به مادران عزادار نپرس، از کودکان هیچ که وای... خاموش... خاموش... نپرس از کشتگان هیچ که آه...بسیار  بسیار... بیا و تیغی برقصان به گرمی انتقامی که گریه غم را نشوید اگرچه رگبار رگبار میلاد عرفان پور ۱۹ خرداد ۱۴٠۳ @gharare_andishe