📞آخرین مرتبه‌ای که برادرم تماس گرفت، به او گفتم «خواهش می‌کنم یک مرتبه برگرد و دوباره برو» که گفت «الان نمی‌توانم برگردم.» گفتم «الان سه هفته است که رفته‌ای و ما خیلی ناراحت هستیم، بچه‌هایت گناه دارند، بیا همسرت را آرام کن و برگرد.» 🍃گفت «همسرم آرام است، روز خواستگاری گفته‌ام شرایط من ویژه است و اگر روزی نیاز باشد، من حتما می‌روم. اجر شما، همسر و فرزندانم کمتر از من نیست و باور کنید اینجا جای خانم‌ها نیست. چراکه خداوند جهاد را از دوش خانم‌ها برداشته، ولی این صبر را فقط شما می‌توانید طاقت بیاورید.» 😉به شوخی و خنده گفتم «اِن‌شاءالله شهید می‌شوی، ولی شربت شهادت را چند بار بخورتا جانباز نشوی.» احمد گفت «دعا کن شهید شوم.» 🌱گفتم «دعا کردن هزینه دارد. باید قول دهی که بعد از شهادت، زیاد به خواب من بیایی، چون من آرام و قرار ندارم.» 😔 گفت «تو اگر صبور باشی، من خیالم راحت است که می‌توانی همه را آرام کنی، ناموسم فدای ناموس حسین (ع).» 🔺از اینکه به پدر و مادرم اطلاع داده بودم که سوریه رفته هم گله کرد، چراکه نمی‌خواست آن‌ها ناراحت باشند. 💔در آخر حرف‌هایمان، گفت «شنیده‌ام محمدحسین، «بابا» گفتن را یاد گرفته.» در این لحظه هر دو گریه کردیم.💔 /روایت خواهربزرگ شهید @gharibshahid🕊🕊