۴۸_رفاقت.... هربار بهش می‌گفتم با بابک دوستی نکن می‌گفت مادر من، بابک پسر باحالیه.کلی باهاش خوش می‌گذره می‌گفتم: تاجایی که می‌دونم بابک بچه سر به راهی نیست، حلال حرام رعایت نمی‌کنه، رنگ و بویی از خدا و پیغمبر نداره. میخندید و می‌گفت: من چه کار به اعتقاداتش دارم؟! او رنگ و بوی خدا نداره ، اما من دارم. هرکدوممون بوی مخصوص داریم. یروز فکری به سرم زد قرار بود با بابک صبح جمعه به کوهنوردی برن. از شب قبل کوله اش رو بست و خوابید. عادت داشت عصر جمعه همه ی جورابهای یه هفته ای خودشو می‌شست. جورابهای به شدت بدبو رو گذاشتم لابلای وسایل کوله اش. ظهر جمعه زنگ زد و گفت: مادرجان این چه کاری بود؟ چرا جورابهارو گذاشتی کوله ام؟ گند زده به همه ی خوراکیها و وسایلم، همشون بو گرفتن گفتم: عجیبه! جوراب بوی مخصوص خودشو داره خوراکیها و وسایلت بوی خودشون .چیکار دارن به هم؟ پرسید منظورت چیه مامان؟ گفتم: پسرم حضرت علی علیه السلام فرمودند: ( لا يَنبَغي لِلمَرءِ المُسلِم اَن يُواخِيَ الفاجِرَ فَاِنّهُ يُزَيِّنُ لَهُ فِعلَهُ وَ يُحِبُّ اَن يَكونَ مِثلَهُ ) سزاوار و شايسته نيست كه مسلمان با افراد فاسق و بي بند و بار رفاقت كند زيرا او كارهاي زشت خود را زيبا جلوه مي دهد و دوست دارد كه دوستش همرنگ او باشد. ✍حبیبه عبدی