شعر جنگ خیبر شاعر: خانم غلامی کاری از گروه شعر و قصه درمسیرمادری 🌺🌺🌺🌺 به نام خدا آی قصه قصه قصه نون و پنیر و پسته یه قصه راستکی نه اَلَکی، آبَکی قصه،قصه ی خیبره پهلوونیِ حیدره پشتِ درای بسته مسلمونا نشسته هرکی فک کرده مرده نرفته بر می‌گرده 🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆 گفتن یه روز پیامبر پشت دَرای خیبر: فردا کسی فرماندست که حتمنی برندَست فردا با شور و غوغا جمع شدن مسلمونا همه اومدن ولی نیومد امام علی صدا زدن: حیدرم! کجایی برادرم ؟ یکی گفتش: مریضه نمی‌بینه یه ریزه دعا کردن پیامبر برای چشم حیدر 🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆 امام علی خوب شدن همه رنجا فوت شدن با یه شمشیر و سپر با یه پرچم به کمر رفتن به سمت میدون به سبک یه پهلوون یه پهلوون خیبر که داشت نیزه و خنجر دو تا شمشیر و سپر یه کلاه خود روی سر 🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆 اومد و گفت: من مرحب هستم مرحب می جنگم مثل عقرب هر کس با من جنگیده فردا روزو ندیده امام علی گفتن: منم منم حیدرم قوی ام دلاورم می جنگم مثل یه شیر تند و تیزم عین تیر تق توق افتاد زمین به یک آن همان پنبه پهلوان 🔆🔆🔆🔆🔆🔆🔆 یهودیا ترسیدن از ترس به خود لرزیدن رفتن توی خونشون دویدن تو لونه شون با سختی و با زحمت چِل نفره با سرعت بستن درِ قلعه رو انداختن چفتِ دَرو یهو صدایی اومد صدای ناله ی در نگاه کنید اینجا رو دَرو می کَنه حیدر گرفتن امام علی دَرو شبیه سپر با قدرت خدایی، پرت کردن اون طرف تر بلندشد بازم صدا، از این ور و از اون ور مسلمونا می گفتن: الله، الله اکبر علی شیر دلاور علی فاتح خیبر 🌿🌿🌿🌺🌺🌺🌿🌿🌿 @shakhsiat_mehvari @gheseshakhsiatemehvari @shakhsiatemehvari