💔🏴✨ ❣️﷽❣️ 💢 قسمت سی و چهارم👇 🌷آخر شب وقتی به سمت منزل می آمديم، از يك كوچه باريك و تاريك عبور می كرديم. از همان بچگی شيطنت داشتم. با برخی از بچه ها زنگ خانه مردم را می زديم و سريع فرار می كرديم! يك شب من ديرتر از بقيه دوستانم از مسجد راه افتادم. 🍁 وسط همان كوچه بودم كه ديدم رفقای من كه زودتر از كوچه رد شدند، يك چسب را به زنگ يك خانه چسباندند! صدای زنگ قطع نميشد. يكباره پسر صاحب خانه كه از بسيجيان مسجد محل بود، بيرون آمد. چسب را از روی زنگ جدا كرد و نگاهش به من افتاد. 🌷او شنيده بود كه من، قبلا از اين كارها كرده ام، برای همين جلو آمد و مچ دستم را گرفت و گفت: بايد به پدرت بگويم که چه كار ميكنی! هرچی اصرار كردم كه من نبودم و... بی فايده بود. او مرا به مقابل منزلمان برد و پدرم را صدا زد. 🍁 آن شب همسایه ما عروسی داشت.توی خیابان و جلوی منزل ما شلوغ بود. پدرم وقتی این مطلب را شنید خیلی عصبانی شد و جلوی چشم همه، حسابی مرا کتک زد. اين جوان بسيجی كه در اينجا قضاوت اشتباهی داشت، چند سال بعد و در روزهای پايانی دفاع مقدس به شهادت رسيد. 🌷این ماجرا ماجرا و کتک خوردن به ناحق من، در نامه اعمال نوشته شده بود. به جوان پشت میز گفتم: من چطور باید حقم را از آن شهید بگیرم؟ او در مورد من زود قضاوت کرد. او گفت: لازم نيست كه آن شهيد به اينجا بيايد. من اجازه دارم آنقدر از گناهان تو ببخشم تا از آن شهيد راضی شوی. 🍁 بعد يكباره ديدم كه صفحات نامه اعمال من ورق خورد! گناهان هر صفحه پاك ميشد و اعمال خوب آن می ماند. خيلی خوشحال شدم. ذوق زده بودم. حدود يكی دو سال از اعمال من اينطور طی شد. جوان پشت ميز گفت: راضی شدی؟ گفتم: بله، عالی است. 🌷البته بعدها پشيمان شدم. چرا نگذاشتم تمام اعمال بدم را پاك كند!؟ اما باز بد نبود. همان لحظه ديدم آن شهيد آمد و سالم و روبوسی كرد. خيلی از ديدنش خوشحال شدم. گفت: با اينكه لازم نبود، اما گفتم بيايم و حضوری از شما حلالیت بطلبم. هرچند شما هم به خاطر كارهای گذشته در آن ماجرا بی تقصير نبودی. التماس دعای فرج 🍃🌹 👈 .... 🌤اللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج🌤 داستان شب 📣 کانال گلچین شده ها رو به دوستاتون معرفی کنید📣 ✨✨✨✨✨✨ 📚‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌@gholch👈🖤🍃