_الو ؟ _حق با تواه _نگران نباش درست میشه ، حالا بگو ببینم چی شده ؟ _خیلی وقت بود که می خواستم بهت بگم ، چند وقتی هست که یکی مزاحمم میشه یعنی فقط پیام میزنه و مزخرف می فرسته نمی دونم کیه چون خط جدیدم رو به کسی ندادم _الان باید بگی ؟ یعنی من غریبه بودم ؟ _این چه حرفیه ؟ من فقط نمی خواستم بیشتر از این مزاحمت بشم _مزاحم ... این صد بار تو مزاحمم نبودی و نیستی ، حالا این مزاحمی که میگی چی می نویسه ؟ _حرف های قبلیش همه چرندیات بوده ، ولی خوب دیروز که توی کافی شاپ نشسته بودیم برام یه پیام فرستاد انگار که اونجا بود و ما رو با هم می دید ... امروزم دو تا پیام زده که الان دیدم حسام بخدا این خوده اونیه که دیروز ازمون عکس گرفته و فرستاده برای بابات _عجیبه ! پیام هاش رو که پاک نکردی ؟ _نه همش رو دارم _من تا نیم ساعت دیگه می رسم خونه ، سر راه میام اگر اشکالی نداره گوشیت رو چند ساعتی بهم بده _باشه حتما _فعلا _خداحافظ وقتی میس انداخت فهمیدم حتما پشت دره ، چادر رنگی مامان رو انداختم روی سرم و در رو باز کردم وقتی چشمش به قیافه ام افتاد با تعجب گفت : _الهام این چه وضعیه !؟ دو ساعت نشده اومدی خونه ... یادت رفت قول و قرارت رو ؟ گوشی رو گرفتم سمتش و گفتم : _سعی کن پیداش کنی ، فکر نکنم پارسا باشه یعنی تقریبا مطمئنم چون اون هیچ چیزی از خانواده من نمی دونست موبایل رو گرفت و با پوزخند گفت : _خوب بحث عوض می کنی ، تو به فکر خودت باش من این ماجرا رو ختم به خیر می کنم ...اما اگر زندایی بفهمه دیگه .. کلافه گفتم : _خیالت راحت نمی فهمه ، حواسم هست انقدر منو نصیحت نکن از لحن تندم ناراحت شد اما فقط گفت : _باشه ببخشید ، گوشی رو برات می فرستم و رفت بالا .. درُ بستم و چادر رو با حرص از سرم کشیدم چشمم افتاد به خودم توی آینه ، بیچاره حسام حق داشت !!