#الهام
#پارت177
_الو ؟
_حق با تواه
_نگران نباش درست میشه ، حالا بگو ببینم چی شده ؟
_خیلی وقت بود که می خواستم بهت بگم ، چند وقتی هست که یکی مزاحمم میشه یعنی فقط پیام میزنه و مزخرف می فرسته
نمی دونم کیه چون خط جدیدم رو به کسی ندادم
_الان باید بگی ؟ یعنی من غریبه بودم ؟
_این چه حرفیه ؟ من فقط نمی خواستم بیشتر از این مزاحمت بشم
_مزاحم ... این صد بار تو مزاحمم نبودی و نیستی ، حالا این مزاحمی که میگی چی می نویسه ؟
_حرف های قبلیش همه چرندیات بوده ، ولی خوب دیروز که توی کافی شاپ نشسته بودیم برام یه پیام فرستاد
انگار که اونجا بود و ما رو با هم می دید ...
امروزم دو تا پیام زده که الان دیدم
حسام بخدا این خوده اونیه که دیروز ازمون عکس گرفته و فرستاده برای بابات
_عجیبه ! پیام هاش رو که پاک نکردی ؟
_نه همش رو دارم
_من تا نیم ساعت دیگه می رسم خونه ، سر راه میام اگر اشکالی نداره گوشیت رو چند ساعتی بهم بده
_باشه حتما
_فعلا
_خداحافظ
وقتی میس انداخت فهمیدم حتما پشت دره ، چادر رنگی مامان رو انداختم روی سرم و در رو باز کردم
وقتی چشمش به قیافه ام افتاد با تعجب گفت :
_الهام این چه وضعیه !؟ دو ساعت نشده اومدی خونه ... یادت رفت قول و قرارت رو ؟
گوشی رو گرفتم سمتش و گفتم :
_سعی کن پیداش کنی ، فکر نکنم پارسا باشه یعنی تقریبا مطمئنم چون اون هیچ چیزی از خانواده من نمی دونست
موبایل رو گرفت و با پوزخند گفت :
_خوب بحث عوض می کنی ، تو به فکر خودت باش من این ماجرا رو ختم به خیر می کنم ...اما اگر زندایی بفهمه
دیگه ..
کلافه گفتم :
_خیالت راحت نمی فهمه ، حواسم هست انقدر منو نصیحت نکن
از لحن تندم ناراحت شد اما فقط گفت :
_باشه ببخشید ، گوشی رو برات می فرستم
و رفت بالا .. درُ بستم و چادر رو با حرص از سرم کشیدم چشمم افتاد به خودم توی آینه ، بیچاره حسام حق داشت !!