هدایت شده از رمان چیاکو
🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️ ❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️ 🌿❄️🌿❄️🌿❄️ ❄️🌿❄️🌿❄️ 🌿❄️🌿❄️ ❄️🌿❄️ 🌿❄️ ❄️ در اتاقم را که بست مشت محکمم روی میز فرود آمد. فوری از اتاق بیرون زدم و قبل از آن که ساعت کاری شرکت تمام شود، رفتم به اتاقش. تا در اتاق را با شدت باز کردم، چشمم به سبد گل رز هوتن افتاد که روی میزش بود. نگاهم با اخم رفت سمت اَشکانی که متعجب از این طرز ورودم بود. _می خواستم تنها با ایشون صحبت کنم. _بله.... داشتم می رفتم.... خداحافظ جناب فرداد.... خسته نباشید خانم سرابی. _شما هم خسته نباشید آقای اَشکانی. با چشمم اَشکانی را دنبال کردم که از اتاق بیرون رفت و تا در اتاق بسته شد گفتم : _خب.... باید به من توضیح بدی. متعجب نگاهم کرد. _ببخشید در مورد چی؟! سمت سبد گل هوتن جلو رفتم و برگ نازک یکی از گل های رز قرمزش را میان دو انگشت گرفتم. _در مورد این.... _این؟!.... این که خودمم ازش خبر ندارم.... آقای قاسمی حراست شرکت این را آورد و گفت برای منه... نه اسمی داشت و نه آدرسی. چشمان جدی ام را به او دوختم. _خب چون هیچی نداشت باید میذاشتی روی میزت؟ _خب دلم نیومد گل های به این قشنگی رو بندازم دور.... يک دفعه صدایم بالا رفت. زل زدم به نگاه تیله ای چشمانش. _اتفاقا باید می انداختیش دور.... وقتی نمیدونی کی و برای چی فرستاده باید می انداختی سطل آشغال. گیج شده بود انگار. _الان مشکل شما چیه جناب فرداد؟.... مشکل شما یه سبد گل رُز روی میز منه؟! _مشکل من شمایی خانم.... شمایی که اینقدر ساده ای که با یه سبد گل ساده میتونن فریبت بِدَن. _ببخشید! ..... کی با یه سبد گل خواسته منو فریب بِده؟! کلافه از این همه پرسش و پاسخ، چشم بستم لحظه ای و کف دستم را به نشانه ی سکوتش بالا آوردم. _وقتی تو شرکت من پای سبد گل رز باز میشه ولی نمیذاری حرف بزنم و میگی یه اَمر شخصیه... همین میشه. _یعنی.... یعنی این سبد گل رو.... _بله... جناب مهندس براتون فرستادن.... انگار خوب هم مغزتون رو شستشو دادن.... در عوض حتی نذاشتی بگم که هوتن کیه و چکاره است. ❄️🌿 حتی بالینک کانال و اسم نویسنده⛔️ 🔴 پیگرد قانونی دارد ⚖ 🌹✨کانال حدیث عشق✨🌹 🌿 ❄️🌿 🌿❄️🌿 ❄️🌿❄️🌿 🌿❄️🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 ❄️❄️@hadis_eshghe❄️❄️ 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌿❄️🌿 ❄️🌿❄️🌿❄️🌿 🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿 ❄️🌿❄️🌿❄️🌿❄️🌿..............